عتیقه :ابتدا به قلوه سنگ هاي زندگيتان برسيد


       در آخرين روز ترم پاياني دانشگاه ، استاد به زحمت جعبه سنگيني را داخل
كلاس درس آورد . وقتي كه كلاس
رسميت پيدا كرد استاد يك ليوان بزرگ شيشه اي از جعبه بيرون آورد و روي
ميز گذاشت . سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل ليوان
انداخت . آنگاه از دانشجويان كه با تعجب به او نگاه مي كردند ، پرسيد :
آيا ليوان پر شده است؟ همه گفتند بله پر شده است .

استاد مقداري سنگ ريزه را از جعبه برداشت و آن ها را روي قلوه سنگ هاي
داخل ليوان ريخت . بعد ليوان را كمي تكان داد تا ريگ ها به درون فضا هاي
خالي بين قلوه سنگ ها بلغزند . سپس از دانشجويان پرسيد : آيا ليوان پر
شده است ؟ همگي پاسخ دادند : بله پر شده است .

استاد دوباره دست به جعبه برد و چند مشتي شن را برداشت و داخل ليوان ريخت
.
ذرات شن به راحتي فضاهاي كوچك بين قلوه سنگ ها و ريگ ها را پر كردند .
استاد يك بار ديگر از دانشجويان پرسيد : آيا ليوان پر شده است ؟
دانشجويان همصدا جواب دادند : بله پر شده
است .

استاد از داخل جعبه يك بطري آب برداشت و آن را درون ليوان خالي كرد . آب
تمام فضاهاي كوچك بين ذرات شن را هم پر كرد . اين بار قبل از اين كه
استاد سوالي بكند دانشجويان با خنده فرياد زدند: بله پر شده.. بعد از آن
كه خنده ها تمام شد استاد گفت : اين ليوان مانند شيشه عمر شماست و آن
قلوه سنگ ها هم چيزهاي مهم زندگي شما مثل سلامتي ، خانواده ، فرزندان و
دوستانتان هستند . چيزهايي كه اگر هر چيز ديگري را از دست داديد و فقط
اينها برايتان باقي ماندند هنوز هم زندگي شما پر است .

استاد نگاهي به دانشجويان انداخت و ادامه داد : ريگ ها هم چيزهاي ديگري
هستند كه در زندگي مهمند . مثل شغل ، ثروت ، خانه و ذرات شن هم چيزهاي
كوچك و بي اهميت زندگي هستند . اگر شما ابتدا ذرات شن را داخل ليوان
بريزيد ، ديگر جايي براي سنگها و ريگها باقي نمي ماند . اين وضعيت در
مورد زندگي شما هم صدق مي كند .

در زندگي حواستان را به چيزهايي معطوف كنيد كه واقعا اهميت دارند .
همسرتان را براي شام به رستوران ببريد . با فرزندانتان بازي كنيد . و به
دوستان خود سر بزنيد . براي نظافت خانه يا تعمير خرابي هاي كوچك هميشه
وقت هست . ابتدا به قلوه سنگ هاي زندگيتان برسيد . بقيه چيزها حكم ذرات
شن را دارند.

برگرفته از كتاب : عشق بدون قيد و شرط

آه دل

 

من باب مداحی و روضه خوانی اشک و اشک در آوردن

 

 

اینکه مداحی ازاربابش حسین بخونه ولی حسینی نباشه، اخلاق حسینی نداشته باشه چه پای منبر رفتنی داره !!!

من نمی دونم چی جوریاست که بعضی مداحان  واسه امام حسین مداحی نمی کنند بلکه واسه بازار گرمی خودشون به این امر رواوردند

جدیدا برخی مداحان ما فکر می کنند به هر طریقی باید گریوند حتی به بی احترامی به ائمه هم که شده

درست یا نادرست من ندانم لیک اونایی که خودشون جوونارو منع می کنند از گوش دادن آهنگهای غیر مجاز آیا کار قشنگیه که برای گرمتر کردن مجلسشون اهنگ همونا رو بردارند و روش نوحه سرایی کنند ؟!! یا بدترش برای جلب نظر جوونایی که به اهنگای تند گوش میدن پیش زمینه صداشون حوسین حوسین کنند به جای اسم شریف حسین که شباهتی به همونا داشته باشه این چه رسمیست آخه!

 (فرق حسین و حوسین هم رفیقی تو بلاگش نوشته خوبه یه نظر بندازید البته خیلی تند رفتنشو دوست ندارم اما از این جهت که حقیقتی عنوان گشته قابل خواندن است)

اونقدر روضه می خونند انقدر پیش میرند میبینند گریه ها سر به فلک نکشیده  هی ادامه میدن و توصیفی می کنند که حتی به بی احترامی به ائمه کشیده میشه( این مساله برای حضرت فاطمه (س)بیشتر مشهوده )آیا از فرزندش مهدی(عج) شرم نمی کنند ؟؟

درسته که گریه برای امام حسین  اجر و پاداشی دارد بس عظیم  ولی آیا به قیمت نارا حت کردن خود صاحب عزا !!!!

 

مداحی که حتی اخلاق حسینی را پای منبرش هم رعایت نمی کنه و گاهاُ حرفهایی میزنه یا عملی ازش سر میزنه  که حتی در حالت عادی نیز ناپسنده این چه مجلسیست ؟؟؟!!

پامنبری زیاد کردن و القائیات ذهنی خودشون و تو ذهن مستمعین کردن راه خوبیه البته بد که نیست یه مشت جوون خام و طوری محسور کنند که مدام بگند حاجی اینو گفت .مولا اینو گفت ....مگه کسی می تونه جلوشون حرفی رو حرف مولاشون بزنه  خاک بر سر ما که مولامون شدند چندتا...........هی داد بیدادددددددد

تو که معتقدی هر عملی خالصانش خوبه. مجلس با خلوص مجلسی است که مداح  حواسشو به ازدیاد کردن و خوش اومدن جمعیت نده

این حقیر هیچ گاه جایگاهی برای هیچ احدالناسی نه بیان می کنه و نه حتی این اجازه رو به خودش میده که تو ذهن کوچیکش بیاره که منزلت آدمها رو فقط خدا داند وبس.

 

پس در مورد شخصیتی هیچ گاه صحبت نمی کنم بلکه در مورد عمل و کار اشتباه صحبت می کنم. چون خودم جوونم .جوان است واحساساتش .جوان هست و هیجان. جوان هست وشور و انرژی. لذا خوب درک می کنم این مجالس جوون پسندانست و جوونا رو زود جذب میکنه .خودم هم گاهی پای منبرشون بودم و حتی مداحیاشون روهم گوش میدم.

  اما ای رفیق!

 مجلس عزا ی امام حسین تموم زیبائیش به اینه که چیزی توش یاد بگیری یه آموزنده ای که تو رو تکون بده وبعد ازاین مجالس بیشتر تورو توی خودت ببره و  تفکر داشته باشی

 

اینی که فقط محض خالی شدن و انرژی تخلیه کردن جوونیت، بری پای چنین مجالسی، این که فقط محض حال کردن، بری پای این جور مداحیها فقط ارزش همون اشک ریختنت بهت داده میشه. ولی من فکر میکنم بازم می گم فکر می کنم  خود امام حسین خود حضرت زینب راضی تر باشند که پیامهای عاشورا را بیشتر دریابیم تا جریان چگونگی به شهادت رسیدن تک تک شهدا از سیر تا پیازش ......

چه کنم ؟

چه کنم که ذهنم را مدام غبارروبی می کنم تا کتابهایی که قبلا مطالعه کردم و توش یادی از مولا حسین شده را دوباره بخاطر بیارم. میرم سراغ کتابخونم و کتاب را با شعفی پیدا می کنم تا یادآوری ای برای خودم بشه وهم درسی برای بلاگم به یکباره یاد عارف بزرگی که جملات ساده و بی ریاش همیشه خیلی به دلم میشینه  افتادم یادم افتاد که او هم از ارباب زیاد سخن گفته بود خوندم و خوندم رسیدم به متن زیر یک دفعه درد دل خودم باز شد باور کنید که منوال بلاگم و نمی خواستم بهم بزنم قصد نداشتم از خودم چیزی بنویسم اما دیگه............شرمنده همه رفقا

 

در روضه خواندن ادب کنید فکر کن اگر می دیدی اهل بیت که صاحب عزایند ،در کنار نشسته اند باز هم همین طور شدید روضه می خواندی؟!جلوی حضرت زهرا هم مصیبت فرزندانش را همین طور جانسوز و جگر خراش ذکر می کردی؟با این نحو روضه خواندن می خواهی دل صاحب مصیبت را آتش بزنی و به گریه اش بیندازی؟

شخصی که در ایام جوانی در زورخانه ای ضرب می زد و آواز می خواند .به هنگام پیری به مداحی روی آورده بود و چون سوادی نداشت بعضی از روضه های سایر مداحها و روضه خوانها را یاد گرفته بود و می خواند لکن به خاطر همان روحیه زورخانه ایش تا می توانست مصایب اهل بیت را رقت انگیزتر و شدیدتر بیان می کردتا گریه بیشتری از مستمعین بگیرد و من به شدت از این کارش آزرده بودم چند بار خواستم به او تذکر بدم که مودبانه تر ، مختصرتر روضه بخواند اما نشد.یکبار در حالت مکاشفه او را دیدم که تمام صورتش حتی مژه هایش پر از مورچه های سفیدی است که صورتش را می خورند و او دایم با ناخنهایش آنها را از صورت خود می کند و به زمین می ریزد اما بلافاصله مورچه های جدیدی به جای آنها ظاهر می شوند.

مصباح الهدی /بیانات عارف بزرگ اسماعیل دولابی

نمایش عاشورایی

کابوسها و خون گروه هنری ثنا 

سخن صاحب این ماه

      بارخدایا ! با احسان خود مرا اندک اندک به سوی کیفر خود مران و با بلاها تأدیبم مفرما.

بلاگ عاشورایی نشریه طاووس

درس عاشورایی

بزرگترین چیزی که امروز آموختی چی بود؟

 

رفقا

*به دیگران محبت کنیم تا مورد محبت آنان قرار گیریم

*قدم اول را که بگذاری خداوند خودش هول دهنده هست و راهها را می گشاید بدون اینکه حتی خودت بخواهی

*دوست خوب هرچند هم نزدیک نباشه و آدمو به کار نیک دعوت کنه از 100 دوست که حتی حالتو نپرسند بهتر

*هر چیزی که به پایان میرسه ارزشش بیشتر میشه

*هنر اینه که ناراحتیت رو تو ظاهر نشون ندی به دیگران روحیه بدی همش منتظر اونا نباشی

 

 

خلق ميداند كه در بهداری قرب حسين                       دردها را بيشتر عباس درمان ميكند

 

 

 

اگر آسمان دنیا بهشت است پس آسمان بهشت کجاست که عباس بن علی پرنده آن آسمان باشد؟

فتح خون /سید مرتضی آوینی

سخن صاحب این ماه الهى اگر به خاطر گـنـاهانم بازخواستم كنى به كرمت توسل مى جويم و اگر با خطاكاران جسم كنى به آنها خواهم گـفـت ترا دوست دارم آقاى من اطاعت من براى تو نفعى ندارد و معصيتم زيانى به تو نمى رساند پـس اگـر آنـچـه را نـفـعى برايت ندارم به جا نياورم بر من ببخش و اگر آنچه كه را ضررى به تو نمى زند مرتكب شدم در گذر, كه توارحم الراحمينى
سایت عاشورایی ابوالفضل/سفر عشق

درس عاشورایی

بزرگترین چیزی که امروز آموختی چی بود؟

رفقا

*با هر کسی باید به زبون خودش صحبت کنی

*در راهی که برایت ثابت شده و اطمینان قلبی داری ثابت قدم باش .اگر برحق باشی و نا حقت بدانند روزی حقانیت تو اثبات می شود

*چقدر فاصله بین حرف و عمل بسیار است باید تلاش در کم کردنش کرد

*خوش قولی کلید کسب اعتماد است

*فردا امتحان می کنم هر جا و هر زمان بپرس :جایگاه من کجاست؟

تجربه روزت می تونه  هدیه با ارزشت باشه برای همه دریغ مدار بیندیش که امروز   چه آموختی هم یک خودهوشیاری است برای خود هم هدیه ایست برای همه .

اکنون در جریان عادی و روان جوی باریک عمر من ، با این زیارت ،انحراف بزرگی رخ می داد

 

سه بار از زیر قرآن وآب رد شدم و در مرتبه سوم ،قرآن را بوسیدم و به پیشانی نهادم و در میان هوایی که در اثر دمیدن آیه الکرسی ها و چهارقل های نزدیکانم بوی مسجد و حرم ازآن می آمد و در میان اشکهایی که از چشم خواهران و برادر کوچکم روان بود از در خانه بیرون آمدم....

تا امروز نفهمیده بودم که مردم نیز مثل من آرزوهایی دارند و نمی دانستم  این عشقی که من در سر دارم ،مالیخولیایی است که همه به آن دچارند.هم اکنون در یافتم که دیگران چه قدر دلشان می خواهد به جای من می بودند و می توانستند به زیارت اعتاب مقدس نایل گردند .هم امروز موقعی که از خانه بیرون می آمدم یکی که فهمیده بود به کجا می روم ،شنیدم که از ته حلق ،با خدای خود مناجات می کرد و می گفت "اللهم ارزقنا زیارت الحسین"

نمی دانستم خوشحال باشم یا غمگین .اکنون در جریان عادی و روان جوی باریک عمر من ، با این زیارت ،انحراف بزرگی رخ می داد.این انحراف ،خواهی نخواهی همچو سر پیچ نهرها غلغله و ولوله ای در مغزم ،و هم در زندگی ساکت و آرامم ایجادد می کرد که نمی توانستم دریابم.

روبوسی تمام شده و...اکنون سه از شب می گذرد که تازه اتوبوس در میان سلام و صلوات بدرقه کنندگان به میان خیابانهای تاریک و خلوت شهر می پیچد و در پناه خدا ما را به سوی مقدس ترین زمین های دنیا می برد.

در اطراف راه ،همه چیز از ما می گریزد.معلوم نیست از ابهت ما است که می ترسند ،ویا هنوز ما رانشناخته اند.ولی باشد ،بگذار همه چیز بگریزد! ما به جایی می رویم که همه کس آرزوی آن را ،به صورت رویاهای شیرین ،در شب های تار ،فقط در خواب می بینند ،و همه مردم در انتظار وصول به آن آه می کشند و اشک می ریزند .اگر همه چیز از ما فرار می کند ،آن چه همه آرزومند آن اند ،به استقبال ما خواهد شتافت و آن شهر مقدسی که یک در ِ بهشت در آن باز خواهد شد ،مارا از زیر دروازه های مقدس خود عبور خواهد داد.ما به فراق هر چیز راضی شده ایم که به وصال برسیم!

...

فکرم کم کم به در رفت به زیارتی که می روم –به بقعه و بارگاهی که چشم به راه ماست –به روضه هایی که در حرم خواهم شنید-به زیازتهایی که خواهم خواند-به دخیل هایی که به در و دیوار ضریح خواهم بست....

و به خیلی چیزهای دیگر می اندیشیدم...که همسفرم بیدارم کرد

نمی دانم خواب بودم یا بیدار ،ولی شنیدم یکی از آن دورها ،می خواندو صدایش را که باد به گوشم می رساند ،در میان هیاهوی ماشین دریافتم .می خواند:

"بر...مشا...مم میرسد هر لحظه بو...ی کربلا"

 

زمزمه خفه ای سرتاسر فضا را پر کرده است.هوای گرم و فشار دیگران دم به دم بر تشنگی ام می افزاید و اکنون تنها آرزوی جرعه ای آب خنک در کلّه منگم دور می زند.به فشار خود را از لای مردم می کشانم و هر طور شده دستم را به ضریح بند می کنم .صورت داغم را به شبکه های خنک آن می چسبانم .چند دقیقه ای چشم فرو می بندم تا حالم جا بیایدو همان طور که چشم بسته دارم حس می کنم که گرد نرمی از بالا به سر و صورتم میریزد حتم دارم دیگران آرزو می کنند که ای کاش به جای من می بودندو از این گرد و غبار ضریح برمی گرفتند و به عنوان گرامی ترین سوغات برای اهل شهر خود می بردندتا...

تشنگی ام برطرف شده و حرارت صورتم به سردی مطبوعی بدل گردیده .کارم پایان یافته ،زیارتم را خوب کرده ام یک دفعه دیگر چشم خود را از لابه لای شبکه های ضریح به روی قبر می دوزم و آرزوی خفته اندرون دلم یک بار دیگر به تکان می آیند و جوشش و غلیان آن ها به صورت چند آه طولانی از دهانم خارج می شود .نمی دانم چه می خواستم و دیگر چه حاجتی داشتم یک دم دیگر چشم های خود را می بندم.

داستانهای آسمانی /زیارت/جلال آل احمد

 

سایتهای عاشورایی نوحه های عاشورایی/

سخن صاحب این ماه

برادران چهار گروهند:برادری که به سود تو و خود اوست و برادری که به سود توست وبرادری که به زیان توست و برادری که نه به سود توست و نه به سود خویش

درس عاشورایی

بزرگترین چیزی که امروز آموختی چی بود؟

 

رفقا :

*تجربیات هرفرد باارزشترین چیزی هست که داره چقدر عالیتره که اونهارو بهم هدیه بدیم

*با صبر میشه بدون اعصاب خوردکردن خودت ده برابر نتیجه بگیری

*چه واسه رئیس چه واسه دربون کاری که مسئولیتته انجام بده

*هر لحظه مراقب باشم که چیزی یاد گرفتم یا نه.....

*زیاد که سرفه می کنی حنجرت ورم می کنه راه گلو رو بند میاره نمیتونی نفس بکشی

بلاگ های عاشورایی حماسه کربلا/

بخش درس عاشورایی جدید اضافه شده نظریات و فعال کردم برای کسانی که دوست دارند در این حرکت عاشورایی خودسازی با ما همراه باشند تجربه روزت می تونه  هدیه با ارزشت باشه برای همه دریغ مدار بیندیش که امروز   چه آموختی هم یک خودهوشیاری است برای خود هم هدیه ایست برای همه

مفتاح این گنجینه راز ،سکوت است نه کلام.

 

 

ای حسین ،ای شهید بزرگ ، آمده ام تا با تو رازونیاز کنم.دل پردرد خود را به سوی تو بگشایم .از انقلابیون دروغین گریخته ام .از کسانی که با خون شهیدان تجارت می کنند متنفرم.از این ماکیاول صفتانی که به هیچ ارزش انسانی پای بند نیستند .......گریزانم..

ای حسین دلم گرفته و روحم پژمرده ،در میان طوفان و حوادث که همچون پر کاه مارابه این طرف و آن طرف می کشاند،مأیوس و دردمند ،فقط بر حسب وظیفه به مبارزه ادامه می دهم .....

ای حسین مقدس ،روزگار درازی بود که هر انقلابی را مقدس می شمردم و نام او را به یاد تو تؤام می کردم و به قداست تو او را مقدس می شمردم و در راه کمک به او از هیچ فداکاری حتی بذل حیات و هستی خود دریغ نمی کردم ..

اما تجربه ،درس بزرگی و تلخی به من داد که اسلحه و کشتار و انقلاب و حتی شهادت به خودی خود نباید مورد احترام و تقدیس قرار گیرد ،بلکه آن چه مهم است انسانیت ،فداکاری در راه آرمان انسانها ،غلبه بر خودخواهی و غرور و مصالح پست مادی و ایمان به ارزشهای الهی است .باید انسان ساخت،باید هدف را بر اساس سلسله ارزشها معین نمود و معیار سنجش را فقط و فقط بر مبنای انسانیت و ارزش های خدایی قرار داد.

ای حسین،دردمندم،دلشکسته ام و احساس می کنم که جز تو و راه تو دارویی دیگر تسکین بخش قلب سوزانم نیست..

ای حسین،من برای زنده ماندن تلاش نمی کنم ،از مرگ نمی هراسم،به شهادت دل بسته ام و از همه چیز دست شسته ام ولی نمی توانم بپذیرم که ارزشهای الهی و حتی قداست انقلاب بازیچه سیاست مداران و تجّار ماده پرست شده است.

خدا بود و دیگر هیچ نبود/دکترمصطفی چمران

 

هر وقت خواستیی چشمات بارونی بشند کلیک کن درد دل با حسین

سخن صاحب این ماه

قویترین فرد در ایجاد ارتباط کسی است که با کسی که از او بریده رابطه برقرار کند
بلاگهای عاشورایی آرزوی شما چیست/ایران و کربلا
سایت عاشورایی واقعه کربلا/زندگانی امام حسین
کلوب عاشورایی کربلا رفته ها
 

ماندن در صف اصحاب عاشورایی امام عشق تنها با یقین مطلق ممکن است

 

 

 

در زندگی توده ها ،که زندگیش توده ای انباشته از عقده ها و رنجها و جراحت ها ست و نیز آرزوی مرده و امید های بر باد رفته و خواستن های سرکوفته و عشق های بی سرانجام و خشم های فروخورده و سراسر بنالستن و نخواستن و نتوانستن و نگذاشتن و نشدن و نگفتن و نرفتن و نه ونه ونه نه نه !

عاشورا زانوی مهربان سرنهادن و دامن محرم گرفتن نیز هست ودر این فاجعه هولناک بشری هر کسی فاجعه خودش را نیز می نالد و دلهایی که در دین روزگار نه حق انتخاب که حق احساس و چشم هائیکه نه نگاه که حق اشکی و حلقومهایی که نه فریاد که حق ناله نیز ندارند را هرساله می رساند و نیز غرورهای مجروحی که به نالیدن محتاجند اما شرم دارند و تحمیل آرامش بر چهره هائیکه طغیانها را در خویش کتمان می کنند و آنان را شهیدانی ساخته اند که بر روی زمین گام بر می دارند و به هر جا که می گریزند کربلاست و هر ماهی که بر او می رسد محرم و هر روزی که بر او می گذرد عاشورا.

حسین وارث آدم/دکتر علی شریعتی

سخن صاحب این ماه

       من مرگ را جز سعادت نمی دانم زندگی در کنار ستمگران را جز ملامت

کتاب عاشورایی انقلاب عاشورا/پیام آور عاشورا
سایت عاشورایی عاشورا
بلاگهای عاشورایی محرم و صفر

 

 

دیارمهر چه خبر بود؟

 

رفتیم یه دیار مهری یه دیاری که حال و هواش بدجوری تو رو تو خودت میبره

در صورتی که سعی فراوان می کنی همه وجودت تو اون دیار باشه ولی نیستی

خودهوشیاری راه های مختلفی داره این دیار هم یک راهشه هشیار باش چشماتو باز کن خودتو ببین کجایی ببین چی بهت بخشیده......باقی مطلب در بلاگ مثبت اندیشی

 

ذکر مصیبت

آدم (ع)که برای پذیرش توبه خویش خدا را به اسماء حسنای او سوگند می داد وقتی به نام تو رسید –یا قدیم اللاحسان بحق الحسین-بی اختیار دلش شکست و برای اول بار حضور اشک را در چشمها تجربه کرد ، از جبرئیل پرسید که چه سرّی است در این نام که فرق دل را می شکافد و آسمان چشم را بارانی می کند؟

آنگاه جبرائیل مصیبت عاشورا ی تو را بیان کرد آدم سیر گریست و تازه پی به راز "انی اعلم مالا تعلمون" خداوند برد..

باری این گریه د ست ما نیست،......

دل ما از سنگ هم که باشد در مصیبت تو ،نه می شکند که خون می شود، ،کدام سنگ را روز عاشورا از زمین برداشتند و د لش را خونین ندیدند؟

چگونه می شود که تو بر فراز قله حقیقت بایستی و فریاد بزنی "هل من ناصر ینصرنی "و ما در حسرت این چهارده قرن عقب ماندن از کلام تو، در حسرت چهارده قرن دیرتر رسیدن به عاشورای تو ،در حسرت چهارده قرن دیرتر شنیدن فریاد استمداد تو ،در خویش مچاله نشویم؟

...........

و ما د لهایمان همیشه شکسته است و اشک در پشت پلکهایمان هماره بی قراری می کند.

 

خدا کند تو بیایی /سید مهدی شجاعی

 

هر وقت خواستیی چشمات بارونی بشند کلیک کن من البین نیا حسین من اغزی وشاب الراس .تانیت نادیت لیش تاخر عباس؟/باسم
سخن صاحب این ماه

      بار خدایا !کاری کن از تو چنان بترسم که گویی می بینمت و با تقوی و ترس از خودت خوشبختم گردان و با معصیت و نافرمانیت شوربختم نکن

بلاگهای عاشورایی امام حسین -کربلا-عاشورا/دارالمجنون
سایتهای عاشورایی مسیر راهیان کربلا خلبان عاشق/الروضه الحسینیه المقدسه-با وضو وارد شید

 

کربلا نرفته هاش اینجا رو کلیک کنند اونایی که هنوز در حسرت بین الحرمین اند خوب اگه وضو داری و آماده ای بری کربلا بسم الله بفرما داخل:  السلام علیک یا ابا عبدالله

 

هیچ کس را تا به بلای کربلا نیازموده اند از دنیا نخواهند برد

 

عقل می گوید بمان و عشق می گوید برو ....و این هردو ،عقل و عشق را ،خداوند آفریده است تا وجود انسان در حیرت میان عقل و عشق معنا شود.

الرحیل !الرحیل !

اکنون بنگر حیرت میان عقل و عشق را !

اکنون بنگر حیرت عقل را و جرات عشق را !بگذار عاقلان ما را به ماندن بخوانند ....راحلان طریق عشق می دانند که ماندن نیز در رفتن است .جاودانه ماندن در جوار رفیق اعلی و این اوست که ما را کشکشانه به خویش می خواند

قافله عشق به سرمنزل جاودان خویش نزدیک می شود ....و این عاقبت کار عشق است .موکب امام به هر سوی که می رفت ،به سوی دیگرش سوق می دادند تا روزپنجشنبه دوم محرم سال شصت و یکم هجری به کربلا رسید

فتح خون /سید مرتضی آوینی

 

هر وقت خواستیی چشمات بارونی بشند کلیک کن

چشمامو دریا می کنم عقده هامو وا می کنم یاد قدیما می کنم یادش بخیر بچه بودیم....

سخن صاحب این ماه

      صبح کردم که خداوندگاری بالای سرم می باشد و آتش روبه رویم و مرگ در پی من و حسابرسی مرا در میان گرفته است و من گروگان عمل خویشم .آنچه را دوست دارم نمی یابم و انچه را ناخوش دارم از خود دور نمی توانم کرد کارها به دست کسی جز من است اگر بخواهد عذابم می کند و اگر بخواهد مرا بخشد

کمکم کن!! با خون نوشتم برای خودم فقط نوشتم عملش چگونه است شما میدونید؟؟
بلاگهای عاشورایی عکسهای عاشورایی/ دفتر تنها/ فراموشکده فراموش شدگان

 

اگر خدا یاری دهاد این بلاگ با ایام محرم پیش خواهد رفت آنچه می آموزم و می یابم به اشتراک می گذارم تا انجا که عقلم و وقتم و احساسم هرسه باهم همکار شوند برایتان می نویسم.می خواهم محرم امسالم متفاوت از سالهای پیش شود دست یاری می طلبم .

 

عتیقه:خدا چی می کشه از دست این مخلوقاتش

یک روز سگ دانایی از کنار یک دسته گربه می گذشت. وقتی که نزدیک شد و دید که گربه ها سخت با خود سرگرم اند و اعتنایی به او ندارند. وا ایستاد. آنگاه از میان آن دسته یک گربه درشت و عبوس پیش آمد"ای برادران دعا کنید؛ هرگاه دعا کردید و باز هم دعا کردید و کردید آنگاه یقین بدانید که باران موش خواهد آمد."سگ چون این را بشنید در دل خود خندید و از آن ها رو برگرداند و گفت" ای گربه های کور ابله, مگر ننوشته اند و مگر من و پدرانم ندانسته ایم که آنچه به ازای دعا و ایمان و عبادت می بارد موش نیست بلکه استخوان است."


داستان باحالیه .پسر بچه های شیطون بخونند

A bit long, but so funny and cute)

 

You got to love Little Leroy

A little story to share

Little Leroy came into the kitchen where his mother was making dinner

His birthday was coming up and he thought this was a good time to tell his

mother what he wanted. "Mom, I want a bike for my birthday

Little Leroy was a bit of a troublemaker. He had gotten into trouble

at school and at home. Leroy's mother asked him if he thought he deserved

to get a bike for his birthday. Little Leroy, of course, thought he did

Leroy's mother, being a Christian woman, wanted him to reflect on his

behavior over the last year and write a letter to God and tell Him why

he deserved a bike for his birthday

Little Leroy stomped up the steps to his room and sat down to write God

a letter

 

Letter 1

Dear God

I have been a very good boy this year and I would like a bike for my

birthday. I want a red one. Your friend, Leroy

Leroy knew this wasn't true. He had not been a very good boy this

year, so he tore up the letter and started over

Letter 2

Dear God

This is your friend Leroy. I have been a pretty good boy this year

and I would like a red bike for my birthday. Thank you, Leroy

 

Leroy knew this wasn't true either. He tore up the letter and started again

 

Letter 3

Dear God

I have been an OK boy this year and I would really like a red bike for my birthday. Leroy

 

Leroy knew he could not send this letter to God either, so he wrote another letter  

Letter 4

Dear God

I know I haven't been a good boy this year. I am very sorry. I will

be a good boy if you just send me a red bike for my birthday. Thank you, Leroy

Leroy knew, even if it was true, this letter was not going to get him a bike

By now Leroy was very upset. He went downstairs and told his

mother he wanted to go to church. Leroy's mother thought her plan had worked

because Leroy looked very sad. "Just be home in time for dinner, his

mother said

Leroy walked down the street to the church and up to the altar. He

looked around to see if anyone was there. He picked up a statue of the Virgin

Mary, slipped it under his shirt and ran like HELL out of the church

down the street, into his house, and up to his room

He shut the door to his room and sat down with a piece of paper and a

pen and wrote his letter to God

 

Letter 5

I GOT YOUR MAMA. IF YOU WANT TO SEE HER AGAIN, SEND THE BIKE

Signed

YOU KNOW WHO

 

یا لم یلد و لم یولد

  دینگ دینگ دینگ تقویم تاریخ:

در چنین روزی در ۶۰۰ قرن پیش عتیقه ای پا به عرصه وجود نهاد

 

 

 

 

 

 

داشتم داد میزدم و به خودم می گفتم آنتیک جون تولدت مبارک هنوز کلام اخر منعقد نشده بود که صدای موبایل و رفیقی که از پشت تلفن همین جمله رو تکرار کرد برام خاطره جالبی شد در صبح روز تولدم

و اما

باور نشدنیه که یک عتیقه ای در چنین روز عتیقه برفی بدنیا اومده باشه خوب حس زود گذریه  زمان برام تعجب کننده و ناراحت کنندست از اون جهت که حالیم نیست و نمیشناسم این عنصر زمان را ،بجای اینکه من به دنبالش باشم اون به دنبال منه چه مسابقه ای هم گذاشته خوب بابا آرومتر چه خبره  همش حرص جلو زدنو می خوری راه بازه بیا برو از همین الان میدونم میبری ....

یعنی فکر می کنی میشه قبل از اینکه به حساب من برسند خودم یه فکری به حال خودم بکنم و به حسابم برسم رفقا دعا کنند که اینگونه باشه

 

 

آنتیک اومد به دنیا

 

شمع و چراغارو خاموش کنید

 آنتیک اومد به دنیا

 آدما رو بیرون کنید

 آنتیک اومد به دنیا

 

 واسه عتیقه جون

گرد و غبار به پا کنید

خاک رو صورتشو

 با هیچ چیزی پاک نکنید

 

 تا ارزش خاک بگیره

 اخه زیر خاکییش باارزشتره

 

 

 

چه معری گفتما خودمونیم حق چاپ محفوظه اقتباس هم ممنوع

 

این تحویلگیری زیادی هم از خودم ماجرا داره آخه تحویلگیرم خراب شده قاط زده بیچاره به جای اینکه دیگران و تحویل بگیره خودشوتحویل می گیره

 

یه جمله توی سالنامه امروزم بود نوشته بود (وقتی آدم خودش خودش و نفی می کند میشه که دیگری اورا اثبات کنه؟!) منم چپکی گرفتم گفتم خودم خودمو اثبات کنم تا ........

 

همین جا می خوام ازت هدیه زور بگیرم

میشه بگی وقتی همیشه منو شرمنده می کنی و قدم رنجه می کنی تو کلبم تو این عتیقه جات بین اینهمه عتیقه چه حسی بهت دست میده خواهشا هدیه تو صادقانه بپیچون چه حس ناخوشایند چه خوشایند چه بد چه خوب صداقته که منوخوشحال می کنه

فکر نکنم کسی باشه که نخواد دیگران از هدیه اش خوشحال بشند

پس هدیه زور وده