غربت اونجا بيشتر از پيكرت غم انگيز بود هاله جان!


از صبح كه اين خبر وشنيدم دعا دعا مي كردم 

اين جريانات كذب باشه سر كلاس هيچ از درس نفهميدم و بعدش دختر كوچولومو رها كردم و امدم منزلت غربت اونجا بيشتر از پيكرت غم انگيز بود بالاي سرت نشستم و قران مي خوندم بدون اينكه بفهمم چي مي خونم تو ذهنم مرور مي كردم حرفهاي زيبا و دلنشينت را كه مي گفتي زندان براي من خيلي خوب بوده و لحظات ارزشمندي و اونجا گذروندم مي گفتي زبان فرانسه انجا تدريس مي كردي با اينكه مي دانستيم بسيار با قران مانوسي در جواب اينكه چرا قران نمي اموختي گفتي چون بندي كه هستم نمي طلبه قران اموزي را ....

هاله جان اينها چه مي گويند تنها علت كشته شدنت عكسي بود از پدر كه با خود حمل مي كردي و بعد .....نميتونم تصور كنم اين ظلم را

ثقيل است  بپذيرم در چنين حكومتي زندگي مي كنم خدايا به كجا پناه برم كجاي دنيا ت ظلم نيست بگو يه نوك پا برم اونجا

بانو زینب ،ام شیماء روزت مبارک


هم نام اسطوره صبر روزت مبارک

 

کسی که مصداق کامل آیه ی"وبشر الصابرین الذین اصابتهم مصیبه قالوا انا لله و انا الیه راجعون اولئک علیهم صلوات من ربهم و اولئک هم المهتدون" بودی

وقتی بالای سر پیکر دخترت ایستاده بودی و چادرت را حائل کردی تا کسی صورت دخترت را نبیند و در همین حال دست به دعا برداشتی، صحنه ی زیبایی  در ذهنم  نقش بست تورا یک لحظه حضرت زینب دیدم بر تله زینبیه ایستاده و صبورانه با خدایش هم صحبت شده . غبطه خوردم به حالت به صبرت  به این همه شکیبایی .

عادت دارم خودم را جای دیگران گذارم آن لحظات گاهی با هم نامم می رفتم توی قبر و می اندیشیدم که حتی این جسم خاکی هم همراه نشد برای رفتن. یک روز شیما سامی یک روز شیما فیلی .گاهی هم خودم را جای مادر می گذاشتم و تجربه ی یک سال و اندی مادر شدنم را به 28 سال می رساندم

عجب دردی زینب دارد

عجب صبری زینب دارد

اگر من جای او بودم

نمی دانم....

....نمی توانستم تصور کنم وای خدای من ............  

مگر میشود مادری دخترش را به گور بسپارد انهم پیکری سوخته که هیچ نمانده باشد از او آنگاه این چنین مقاوم و صبور بایستد و بی هیچ گلایه و شکوه ای او را راهی خانه آخرتش کند انهم زمانی که باید راهی خانه ای دیگر می کرد

بانو زینب ام شیماء امروز روز تو ست تویی که  مادری کردی دختری را که در جوانی و رعنایی و زیبایی پرپر شدنش را دیدی

 

زینبی بمانی زینب بانو.....