سه بار از زیر قرآن وآب رد شدم و در مرتبه سوم ،قرآن را بوسیدم و به پیشانی نهادم و در میان هوایی که در اثر دمیدن آیه الکرسی ها و چهارقل های نزدیکانم بوی مسجد و حرم ازآن می آمد و در میان اشکهایی که از چشم خواهران و برادر کوچکم روان بود از در خانه بیرون آمدم....

تا امروز نفهمیده بودم که مردم نیز مثل من آرزوهایی دارند و نمی دانستم  این عشقی که من در سر دارم ،مالیخولیایی است که همه به آن دچارند.هم اکنون در یافتم که دیگران چه قدر دلشان می خواهد به جای من می بودند و می توانستند به زیارت اعتاب مقدس نایل گردند .هم امروز موقعی که از خانه بیرون می آمدم یکی که فهمیده بود به کجا می روم ،شنیدم که از ته حلق ،با خدای خود مناجات می کرد و می گفت "اللهم ارزقنا زیارت الحسین"

نمی دانستم خوشحال باشم یا غمگین .اکنون در جریان عادی و روان جوی باریک عمر من ، با این زیارت ،انحراف بزرگی رخ می داد.این انحراف ،خواهی نخواهی همچو سر پیچ نهرها غلغله و ولوله ای در مغزم ،و هم در زندگی ساکت و آرامم ایجادد می کرد که نمی توانستم دریابم.

روبوسی تمام شده و...اکنون سه از شب می گذرد که تازه اتوبوس در میان سلام و صلوات بدرقه کنندگان به میان خیابانهای تاریک و خلوت شهر می پیچد و در پناه خدا ما را به سوی مقدس ترین زمین های دنیا می برد.

در اطراف راه ،همه چیز از ما می گریزد.معلوم نیست از ابهت ما است که می ترسند ،ویا هنوز ما رانشناخته اند.ولی باشد ،بگذار همه چیز بگریزد! ما به جایی می رویم که همه کس آرزوی آن را ،به صورت رویاهای شیرین ،در شب های تار ،فقط در خواب می بینند ،و همه مردم در انتظار وصول به آن آه می کشند و اشک می ریزند .اگر همه چیز از ما فرار می کند ،آن چه همه آرزومند آن اند ،به استقبال ما خواهد شتافت و آن شهر مقدسی که یک در ِ بهشت در آن باز خواهد شد ،مارا از زیر دروازه های مقدس خود عبور خواهد داد.ما به فراق هر چیز راضی شده ایم که به وصال برسیم!

...

فکرم کم کم به در رفت به زیارتی که می روم –به بقعه و بارگاهی که چشم به راه ماست –به روضه هایی که در حرم خواهم شنید-به زیازتهایی که خواهم خواند-به دخیل هایی که به در و دیوار ضریح خواهم بست....

و به خیلی چیزهای دیگر می اندیشیدم...که همسفرم بیدارم کرد

نمی دانم خواب بودم یا بیدار ،ولی شنیدم یکی از آن دورها ،می خواندو صدایش را که باد به گوشم می رساند ،در میان هیاهوی ماشین دریافتم .می خواند:

"بر...مشا...مم میرسد هر لحظه بو...ی کربلا"

 

زمزمه خفه ای سرتاسر فضا را پر کرده است.هوای گرم و فشار دیگران دم به دم بر تشنگی ام می افزاید و اکنون تنها آرزوی جرعه ای آب خنک در کلّه منگم دور می زند.به فشار خود را از لای مردم می کشانم و هر طور شده دستم را به ضریح بند می کنم .صورت داغم را به شبکه های خنک آن می چسبانم .چند دقیقه ای چشم فرو می بندم تا حالم جا بیایدو همان طور که چشم بسته دارم حس می کنم که گرد نرمی از بالا به سر و صورتم میریزد حتم دارم دیگران آرزو می کنند که ای کاش به جای من می بودندو از این گرد و غبار ضریح برمی گرفتند و به عنوان گرامی ترین سوغات برای اهل شهر خود می بردندتا...

تشنگی ام برطرف شده و حرارت صورتم به سردی مطبوعی بدل گردیده .کارم پایان یافته ،زیارتم را خوب کرده ام یک دفعه دیگر چشم خود را از لابه لای شبکه های ضریح به روی قبر می دوزم و آرزوی خفته اندرون دلم یک بار دیگر به تکان می آیند و جوشش و غلیان آن ها به صورت چند آه طولانی از دهانم خارج می شود .نمی دانم چه می خواستم و دیگر چه حاجتی داشتم یک دم دیگر چشم های خود را می بندم.

داستانهای آسمانی /زیارت/جلال آل احمد

 

سایتهای عاشورایی نوحه های عاشورایی/

سخن صاحب این ماه

برادران چهار گروهند:برادری که به سود تو و خود اوست و برادری که به سود توست وبرادری که به زیان توست و برادری که نه به سود توست و نه به سود خویش

درس عاشورایی

بزرگترین چیزی که امروز آموختی چی بود؟

 

رفقا :

*تجربیات هرفرد باارزشترین چیزی هست که داره چقدر عالیتره که اونهارو بهم هدیه بدیم

*با صبر میشه بدون اعصاب خوردکردن خودت ده برابر نتیجه بگیری

*چه واسه رئیس چه واسه دربون کاری که مسئولیتته انجام بده

*هر لحظه مراقب باشم که چیزی یاد گرفتم یا نه.....

*زیاد که سرفه می کنی حنجرت ورم می کنه راه گلو رو بند میاره نمیتونی نفس بکشی

بلاگ های عاشورایی حماسه کربلا/

بخش درس عاشورایی جدید اضافه شده نظریات و فعال کردم برای کسانی که دوست دارند در این حرکت عاشورایی خودسازی با ما همراه باشند تجربه روزت می تونه  هدیه با ارزشت باشه برای همه دریغ مدار بیندیش که امروز   چه آموختی هم یک خودهوشیاری است برای خود هم هدیه ایست برای همه