فعلا تعطیله

سلام رفقا

اگه رکودی تو وبلاگ هست بخاطر وقت تنگمه آخه شیما جون یه امتحان آنتیکی داره که خودشم نمی دونه چیکار می کنه شما براش دعا کنید تا عالی بده گفتم امتحان  یاد امتحانای خدا افتادم که مدام اسیرشم  بابا آخه این امتحانارو بالاخره اساتید نمره میدن آدم می فهمه از پسش چی جوری بر اومده اما امان از دست این کارای خدا و امتحاناش ولی خودمونیم شبای امتحانو یادتون بیاد خیلی سخته یک جور دلواپسی اصلا امتحان  ریشه اش هم محنته دیگه باید در ناراحتی و نگرانی باشی وقتی هم که دادی یه نفس راحت می کشی اگرم که خوب بدی که نور علی نوره اما خدایا تا کی منو این همه امتحانای جورواجور اصلا نمیذاری از یک امتحان خلاص شم.. پشت هم بمبارونم می کنی مهم نیست هر چه از دوست رسد نیکوست اما دلواپسیم از نتیجشه که درکش نمی کنم پیروز بودم یا نه؟؟؟!!!! تموم دلنگرونیم از نارضایتیشه نکنه .......نمی فهمم دیگه رفقا شما بگید از کجا می فهمید شاید من یه حسم از کار افتاده

عتیقه:استجابت..

اجابت پیش از دعاست یک وقت نگویید هرچه دعا می کنیم مستجاب نمیشود .اگر خدا نمی خواست شما نمی توانستید دعا کنیداز چند سال پشت درایستادن نترسید.پشت در  بهترین جاهاست .مبادا یک وقت در را بزنید و بسوزانید .حتی در را نزنید .صاحبخانه خودش از پشت در خبر دارد .از پشت در دور هم نروید که بگویید چیزی نمی دهند.

برگرفته از کتاب طوبی محبت (مجالس عارف بزرگ اسماعیل دولابی)

در مورد استجابت دعا حرف و حدیث زیاده اما این سخن برامن یکی خیلی جالب بود چون با مذاقم سازگارتر بود .نظر شما چیه؟برا اوناییکه بوی عرفان مشامشون عطرآگین میکنه می گم حتما از خوندن این کتاب غافل نشند خیلی باحاله جملات ساده ایه که از یک فرد بسیار ساده بیان شده اما دنیایی از حرفه برا اونا که مثله من سخت میگیرند جریاناتو خیلی خوبه اگه وقت داشتم و می شد حتما براتون خط خطشو می نوشتم اما حیف.....

آموزه های مادر4:تغییر

من    xام اون متغیر کوچولوئی که توی یک function زندگی می کنه  که تنها  خودش می تونه خودش و صدا بزنه و تازه بودن یا نبودنش به هیچ کجای دنیا هم بر نمی خوره این متغیر کوچولو دائم داده های مختلف می گیره اما هیچکدوم از این داده ها راضیش نمی کنه حالا حالا ها خیلی باید رو خودش کار کنه شما براش دعا کنید .این متغیر کوچولو قوانین تغییر و روزی از مادر آموخت و یک روزم کتاب چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد و خوند توصیه می کنم شما هم بخونید کتاب موثر و جالبیه

مامانم از تغییر زیاد سخن می گه ایشون معتقده که تغییر آدما مثله یه معجزست اما خدا این قدرتو به انسان داده که هزاران معجزه انجام می ده بحث گسترده ایست این تغییر

مامان میگه یک انسان یک خانواده تا هنگامی سرزنده است که یک برنامه ای برای تغییر داره .

ولی ابین تغییر فرمول داره اگه از قوانینش پیروی کردی موفق می شی الکی نیست جریاناتش .درضمن تغییر باید اول از خود شروع بشه بعد دیگران

 اولین شیوه تغییر،تغییر نگرشه وقتی این نگرش عوض شد انگیزه هم تغییر می کنه و بعد رفتار عوض می شه پس انتظار تغییر رفتار به یک باره بسی عبث است و بیهوده

در نتیجه یکی از اصول تغییر، پذیرفتن تدریج است

و اما پذیرش، باید پذیرشمونو بالا ببریم اونوقته که می تونیم به آسونی اون موانع رو برداریم و صبورتر باشیم .اگه بپذیریم که مجموعه شخصیت هر کسی  حتی خودمون یک بخشش مربوط به شرایط اجتماعی و محیطی است و در این مجموعه مطمئنا بخشهایی از شخصیت رشد پیدا نکرده اگه بپذیریم که همه ما در تمام ابعاد شخصیتی بالغ نیستیم و بعضی جاها بچه ماندیم

اونوقته که زندگیو زیباتر از اونی که ما فکر می کنیم می بینیم اونوقته که می فهمیم  اگه کسی برخلاف قانون انسانیت حرکت می کنه اول اینکه سیمهامون اتصالی  نکنه دوم اینکه می شود تغییر داد تازه یک بعد از راضی به قضای الهی بودن همین پذیرفتن شخصیت افراد

فراموش نکنیم دوستی و رفاقت همچنین احترام و تکریم نقش شگرفی توی تغییر داره  فرق نداره این قانون و برا خودت اجرا کنی یا دیگری ،وقتی خودتو می خوای تغییر بدی هم باید با خودت دوست باشی اگه با خودت قهر باشی یا به خودت بی احترامی کنه زور نزن فایده نداره .بقیشم در برنامه های بعدی .....

دوستان هرانتقادی و پیشنهادی در مورد بحث حتی در مورد موضوع بحثها دارند بفرمایند من پذیرایم

عتیقه:چه شود

 

من خود مي و خود ساغر و خود ساقي و ساز

هم راز مگو ،صبح وسبو، بند گلو، صاحب راز

من شاهد و هم زاهد و هم صوفي و هم مطرب چنگ

من هم ني و هم بربط و هم پرده و هم راه حجاز

در كارگه كوزه گر و كوزه خر و كوزه فروش

من مستِ خودم ، مست منم، شاهدم وعشق مجاز

هم مسجدم و ديرم و هم صومعه هم آتشگاه

من دُرد شرابم كه به آني به برون ريزم راز

من پير خراباتم و خود خضرِ خود و نوح خودم

هم عارف يك گويم و هم رندم وهم شاهد باز

در دور خرابي كه "مي"‌اش مي‌خورم و مي‌گردم

منم آن بلبلِ رقاصه و شنگي كه شدم دستان ساز

 

تو كه اقرار كني شاهد و ساقي هستي

تو كه اصرار كني زاهد و صوفي هستي

تو كه هم در پي محرابي و هم مست شراب

تو كه هم پير خراباتي و هم آب حيات

من چه گويم به تو اي عارف گم كرده نياز

بلبل خوش سخن اين نيست ولي راه حجاز

تو كه مست خودي از بي خودي و راز مگو

با من مست و خراب از مي و انگور مگو

تو اگر كوزه فروشي و اگر كوزه گري

بر همان خاك و گل كوزه نظر گر فكني

راز مستي و شراب و مي و انگور آنجاست

من و ما و تو و دنيا آنجاست

هرچي بيني همه خاك است و فنا

بي سبب چرخ نزن بلبل من دور فضا

زاهد و صوفي و شيخ و تو و من

همه هيچيم كه هيچيم پسر

راز مستي است همين هيچ شدن

از من و ما و شما دور شدن

سروده دختر دایی جونم ملیکا شایسته

عتیقه :الطاف رفقا

 روزی بر گذر گاهی عبور می کردم که فضولاتی بر خیابان ریخته و بوی تعفن همه را حیران کرده بود.  

با خود تفکر کردم از چیست این بو که این چنین همه را پریشان حال کرده وفرازی یادم افتاد :اینها همان طعامها و میوجات خوش عطر و بویی هستند که ساعتی همنشین ما بودند

خدایا از درون ما آگاهی بر خلق ژوشیده دار همچنان که گذشت.

 

عتیقه :  گفته اند ....

عارفی می گفت :گردن خودتو برای عبور مردم قرار نده

می دونی یک خط جمله ساده است اما دنیایی از خطوط جملات نامفهومه من نمی گم خودت دوباره بخون و این خطوط رو دریاب

نامه ای به مادرم زهرا

 

سلام مادر، بهونه ای بود برای نوشتن بهونه ای برای سخن گفتن.هیچ کس نتونست شما رو به من بشناسونه من  هم ادعا یی ندارم  واقعا نمی شناسمت اما این جریان محبتی من که نمی دونم از کجا سر چشمه میگیره از روزی شروع شد که یکی پیشنهاد خوندن نماز شما رو به من کرد که خوب بشم آره یک مریضی عجیب بود که فقط سراغ آنتیکایی مثله من میومد  هیچ دکتری نتونست تشخیص بده منشاء اون چیه ولی من هر کاری هر کی می گفت انجام دادم تا اونروز و این پیشنهاد.

 نمازتون  هم همچین آسون نیستا خودمونیم وقتی سرمو بعد از اون اذکار طولانی از روی مهر برداشتم سرم شده بود یک کوهی که نمی تونستم رو تنم نگهش دارم و بعد ازهمون کوه بودن از سردردهای مدامی که می گرفتم خلاص شدم می دونم تشکر  اونم از نوع زبانیش معنا نداره اما منه بی معنی بازم می گم ممنونتم که اینجا رو  نقطه آشنایی قرار دادی از اون به بعد یه حس غریبی به شما پیدا کردم من شما رو از روضه ها و حرفای دیگران نشناختم این برام ارزش داره خیلیییییییی

دیگه یاد گرفتم چه بکنم هر وقت خیلی می گیریدم به هم هر وقت این آنتنای مغزم اتصالی می کرد  میومدم سراغ شما  و می شدم مصداق :

وقتی کسی از همه جا رانده شود

فاطمه گویان سوی  سجاده رود

 

  ولی در حین این دوستی که خود به پا کردی یک جور ترس ناشناخته هم تو دلم انداختی ترس از بی صداقتی از اینکه از من راضی نباشی که نیستی آخه محب شما و عتیقه ای چون شیما !!!

وا اسفا !!!

مگه این نفس وامونده میذاره صداقت محب شما بودنو به اجرا بذاره

مادر: این روزا برام اصلا جا نمیافته گوشهایم کر می شند وقتی این مداحان و بالا منبر رفته گان از این زمان شما میگند از زمان چادر خاکی و در آتشی و صورت نیلی و ................وا غیرتا!! چی کار کنم دست خودم نیست نمی تونم در ذهنم هم مجسم کنم دختر ارباب و این بی احترامیها و ................نه ولش کن ذهنم خط خطی می شه

این اولین باری بود که به شما نامه می نوشتم برا همین ناواردم منو ببخش مادر ،منو ببخش

ولی یه چی بگمو دیگه مرخص .این اواخر بازهم مغزم کلید کرده بود اونقدر که باز اومدم خدمتتون یادت هست نماز و خوندم و یه درخواست  خیلی خطرناک اونقدر قافیه بهم تنگ اومده بود که اون در خواست و کردم ولی باز هم ترسیدم نکنه عقل و دل بازم توی این کشمکش نتونستن تصمیم درستی بگیرند بعد سپردم دست شما گفتم صلاح کار خود نمی دانیم مرحمت فرمایید اگه درسته عنایت فرمایید هنوز گیجم ازتون می خوام زودی منو از این گیجی دربیارید ممنونتم مادر، دوست دارم مادر، کاش می دیدمت مادر، کاش می بوئیدمت مادر، کاش می بوسیدمت مادر ،کاش می شنیدمت مادرررررررررررر

دستم گیر که دست آویز ندارم  مادر. رهایم نکن که جز این دلخوشی ندارم مادر

 

صداقتو در محب بودنت در من افزون کن

 

شاید وقتی دیگر.................

همینطوری

آیا کسانی که هوای منبر رفتن می کنند هیچ بر خود منبر رفته اند؟؟؟؟؟!!!!!

عتیقه 8:لیلی نام دیگر آزادیست

دنیا که شروع شد،زنجیر نداشت.خدا دنیای بی زنجیر آفرید.

آدم بود که زنجیر را ساخت.شیطان کمکش کرد .

دل زنجیر شد ،عشق زنجیر شد ،دنیا پر از زنجیر شد ،و آدم ها همه دیوانه زنجیری.

خدا دنیای بی زنجیر می خواست .نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است.

امتحان آدم همین جا بود .دست های شیطان از زنجیر پر بود .

خدا گفت :زنجیرت را پاره کن .شاید نام زنجیر تو عشق است.

یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد .نامش را مجنون گذاشتند .مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری.این نام را شیطان بر او گذاشت.شیطان آدم را در زنجیر می خواست.

لیلی مجنون را بی زنجیر می خواست .لیلی می دانست خدا چه می خواهد .لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند .لیلی زنجیر نبود لیلی نمی خواست زنجیر باشد .لیلی ماند ،زیرا لیلی نام دیگر آزادی است.

عرفان نظر آهاری ،چلچراغ

آموزه های مادر 3

ایمان مگه  به ظاهره تا کی ظاهربینی آخه فکر می کنی  کسی که صداقت تو کارش نیست  مومنه؟؟؟؟؟

مامان روزی گفت تو قیامت هر کسی به اندازه صداقتش بهره می بره و صداقت فقط به زبان نیست. صداقت به قلب سلیمه. باید زبان با واقعیتهای خارجی، با عمل ،با دل، یکی باشه .باید عقیده، با روحیات یکی باشه. اگر کسی به مرحله صدق رسید یعنی به نفس مطمئنه رسیده .مقام رضایت،و این بالاترین مرتبه می باشد رضوان الله یعنی محل عشق بازی  با خدا... عجب اینطوریاست !!!مامان ادامه داد صداقت با تعارفات بی جا و بی حد جور در نمیاد کسی که صادقه تعارف الکی نمی کنه و گفت از صداقت به دوراست که غلو کنی مثلا تو فقط 15دقیقه منتظر شدی ولی میگی 3 ساعته منتظرتم یعنی165 دقیقه بی صداقتی  ای بابا چقدر ریزه کاری داره این زندگی وامونده ها خودمونیم ولی قشنگه مامان خیلی چیزا دیگه در مورد این صداقته گفت ولی این حافظه آنتیک من منو یاری نمی کنه باشه اگه یادم اومد برات می گم تا اینجا صادق باش حالا ....

یکی بیاد یه حرف تازه تر بگه......

آهای آهای.....

 یکی بیاد یه حرفه تازه تر بگه

از مرگ جادوگر نفس از مرگ این شیطون  بگه

یکی بیاد به من بگه عشق چیه ؟ عاشق کیه؟ این واژۀ تکراری چیه ؟

یکی بیاد منوآروم بکنه

یکی بیاد یه حرفه تازه تر بگه

یکی بیاد به من بگه دردت چیه ؟شیما کیه ؟این موجود انتیک چیه؟

یکی بگه عقل چیه ؟قلب چیه؟ ارتباطش چیچیه؟

یکی بیاد یه حرفه تازه تر بگه

عتیقه 7:میخ های روی دیوار

پسر بچه ای بود که اخلاق خوبی نداشت پدرش جعبه ای میخ به او داد و گفت هربار که عصبانی می شوی باید یک میخ به دیوار بکوبی.

روز اول ،پسر بچه 37 میخ به دیوار کوبید.طی چند هفته بعد ،همان طور که یاد می گرفت چگونه عصبانیتش را کنترل کند ،تعداد میخ های کوبیده شده به دیوار کمتر شد. او فهمید که کنترل عصبانیتش آسان تر از کوبیدن میخ ها بر دیوار است....

بالاخره روزی رسید که پسر بچه دیگر عصبانی نمی شد.او این مساله را به پدرش گفت و پدر نیز پیشنهاد داد هر بار که می تواند عصبانیتش را کنترل کند ،یکی از میخها را از دیوار بیرون بکشد .روزها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگوید که تمام میخ ها را از دیوار بیرون آورده است .پدر دست پسر بچه را گرفت و به کنار دیوار برد و گفت :پسرم!توکار خوبی انجام دادی و توانستی بر خشم پیروز شوی.اما به سوراخ دیوار نگاه کن .دیوار دیگر مثل گذشته اش نمی شود .وقتی تو در هنگام عصبانیت حرف هایی می زنی ، آن حرفها هم چنین آثاری به جای می گذارند .تو می توانی چاقویی در دل انسانی فرو کنی و آن را بیرون آوری .اما هزاران بار عذر خواهی هم فایده ندارد .آن زخم سرجایش است . زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناک است.

عتیقه 6:ما هیچ نیستیم

 

نام خدا باعث فراموشی خود می شود آن کس که از خود چشم می پوشد در خداوند ساکن می گردد پذیرفتن خواست و مشیت الهی یعنی دانستن اینکه ما هیچ نیستیم.

عتیقه 5:دلم برای خودم تنگ می شود .....

 

اگرچه نزد شما تشنۀ سخن بودم

کسی که حرف دلش را نگفت من بودم

 

دلم برای خودم تنگ می شود آری:

همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم

 

نشد جواب بگیرم سلام هایم را

هرآنچه شیفته تر از پی شدن بودم

 

چه گونه شرح دهم عمق خستگی هارا

اشاره ای کنم :انگار کوه کن بودم

 

من آن زلال پرستم در آب گند زمان

که فکر صافی آبی چنین لجن بودم

 

غریب بودم و گشتم غریب تر اما:

دلم خوش است که در غربت وطن بودم

 

محمد علی بهمنی

آموزه های مادر2

و اما مادر ادامه داد تو جریانات انتقاد کردن یعنی همون نقد کردن نمی دونم چرا این واژه رو بد معنا می کنیم انتقاد به معنی بدی گفتن صرف که نیست اما حالا اگه حتی بدی ای رو هم می خوایم بگیم باید اول حسن های طرف را بشمریم نه از جهت هندونه گذاری و این حرفا نه ..اشتباه فکر نکن برای خودته برای اینکه چشم آدما عادت داره فقط بدی ببینه نمی بینه نمی بینه کوره تا وقتی خدای ناکرده یک بدی کوچولو اون هم شاید از نظر تو بدی باشه اونوقته که این چشم ناکس یهو گشاد میشه ۲ تا داری ۴تا دیگه هم قرض می کنی تا خوب خوب اون بدیو ببینی اینه که اعتمادی به این چشم نیست ولی تو جریان نقد وقتی تو دونه دونه خوبیاشو گفتی تازه می فهمی اون ۱ بدی در کنار اینهمه خوبی چقددددددددددرناچیزه بعد می رسی به مرحله بعدی یعنی تمام آثار اون بدی و ضررهاشو براش می گی اونم با مهارت کلامی ای که حتما کسبش کردی.خوب حتما میدونی که کنایه تاثیر بدی در انتقاد دارد معلومه هر چیزی که دلخوری میاره حریم ها رو میشکونه تازه یه چیز دیگه شنیدی که می گن قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود توی این جریان هم همینه نذار ریز ریزا جمع شه و یک طوفان به پا بشه .چشم مامان سعی می کنم . 

ومن با کلام مولا ختم می کنم که :من حذُرک کمن بشٌرک      کسی که تو را برحذر می دارد مثل کسی است که به تو بشارت می دهد .

آموزه های مادر1

یک روز مامان از آینه گفت انقدر تعریفشو کرد که من حسودیم شد مامان می گفت می دونی شیما آینه خوبی و بدی رو با هم نشون می ده آینه مقصود و غرضی نداره آینه .........تو وقتی به آینه نگاه می کنی با دقت فراوان دنبال زیبائیهات هستی یک وقت هم با تمام دقتی که داری آینه رو نگاه می کنی اما خودتو توش نمی بینی و اون زمانیه که تو رفتی تو مغازه و می خوای بخریش ظاهر بینی محض.....

بعد هم مامان اشاره کرد شیما جون دوتا خواهر دوتا برادر یک خواهر و یک برادر مثله یک آینه هستند برا هم .عجب.......من اینو بارها شنیده بودم اما خداوکیلی آینه رو نمی شناختم  یاد شعر معروفی افتادم :دوست آنست که جمله عیب مرا مثل آینه رو به رو گوید   نه که پشت سر رفته با هزار زبان مثله شانه مو به مو گوید.البته ادامه دادند طریقه انتقاد کردن در واقع نقد کردنو این بحث هم شاید وقتی دیگر..

داشتم سیری می کردم تو کتابخونم یک دفعه چشم خورد به چند تا کاغذ نوشته های دوستان ۳ سال پیش توی اتاق خوابگاه آه چه خاطرات شگفتی این تکه کاغذهاو حرفای مامان منو به ثبت واداشت  .....یک روز نشسته بودیم و همدیگرو نقد می کردیم و اونو رو کاغذ نوشتیم که رو در رو نباشه خیلی برام جالب بود این صداقت دوستان و من تنهایی نمی تونستم بهش برسم خوب خیلی برام جای تفکر داشت مخصوصا مشترکاتش من برات می گم و این ثبت دلایل مختلفی داره شایدم به نظر کار جالبی نباشه کمتر کسی این کارو انجام میده اما... 

شیما همیشه قصد تغییر و داره همیشه دست یاری می طلبه

تمام سعیم بر اینه  کسی که عیوب منو به من هدیه میده از محبوبترین افراد برام باشه

پس کجاست این محبوب؟؟

و اما تکه کاغذ ها....

سارا ی مهربون نوشت:

شیما:دختری مهربان -حساس-فعال-گاهی مضطرب و نگران -وقتی از کسی دلخور می شی مرتب تکه می اندازی -برای دیگران بیش از حد خودسوزی می کنی-انتقادپذیری -ایده های جالبی در ذهن داری-دلت می خواد دیگران مطابق میل تو رفتار کنند در غیر این صورت دلگیر می شوی-کمتر به احساس و علاقه ات توجه می کنی و بیشتر به فکر حفظ رفتارت با دیگران هستی-دوست داری همه با هم روراست و یکدل باشند خیلی خوبه اما روشت درست نیست-قلب  و نیت بسیار پاکی داری-فوق العاده با مرامی دست رد به سینه کسی نمی زنی و نهایت تلاشت رو می کنی تا کمک کنی

ویدا ی عزیزم نوشت :

زودجوش -مهربان -احساساتی-رک گو-فکر کنم سعی داری دل همو رو بدست آوری بدون اینکه خودت ارضاء بشی-حتی اگه با کسی مشکل داشته باشی در ظاهر خیلی خوب برخورد می کنی در حالیکه دیگران را می رنجانی-بانظم-ارتباط اجتماعی قوی-بعضی مواقع نیز دلسوزیهای بیجا و بعضی موارد بموقع-مضطرب

زهرا جون نوشت:

در روابط اولیه اجتماعی بسیار مطلوب-ظاهری شادولی بنظرم درونی مضطرب و نگران-بسیار منطقی -پرهیجان-به خود مطمئن-در اجتماع موفق و براحتی می توانی مراحل ترقی را طی کنی-اگر وظیفه ای به عهده بگیری تا آخر ادامه می دهی-همیشه نظراتت را به طور گیرا و رسا بیان می کنی -همیشه درگیر تنظیم و ست کردن اجزاء هستی

و آزاده خانم هم نوشت:

دختر بسیار احساساتی-خوب و بسیار مهربان -زودرنج-ابراز احساسات قوی-احساس مسولیت بالا-شاد و شیطون-اجتماعی و زودجوش-کاش از ....بدت نیاد-فراری از اتاق

....محبوبم برام نوشت:

...................

 

عتیقه 4:مرغ باغ ملکوتم..............

 

I am a bird of paradise not form this abode of dust, a captive bird am I, in (the cage of my body. (Rumi

عتیقه 3:كرم شب تاب

روز قسمت بود. خدا هستي را قسمت مي كرد. خدا گفت : چيزي از من بخواهيد. هر چه كه باشد‚ شما را خواهم داد. سهمتان را از هستي طلب كنيد زيرا خدا بسيار بخشنده است.

و هر كه آمد چيزي خواست. يكي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن. يكي جثه اي بزرگ خواست و آن يكي چشماني تيز. يكي دريا را انتخاب كرد و يكي آسمان را.

در اين ميان كرمي كوچك جلو آمد و به خدا گفت : من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم. نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ. نه بالي و نه پايي ‚ نه آسمان ونه دريا. تنها كمي از خودت‚ تنها كمي از خودت را به من بده.

و خدا كمي نور به او داد.

نام او كرم شب تاب شد.

خدا گفت : آن كه نوري با خود دارد‚ بزرگ است‚ حتي اگربه قدر ذره اي باشد. تو حالا همان خورشيدي كه گاهي زير برگي كوچك پنهان مي شوي.

و رو به ديگران گفت : كاش مي دانستيد كه اين كرم كوچك ‚ بهترين را خواست. زيرا كه از خدا جز خدا نبايد خواست.

هزاران سال است كه او مي تابد. روي دامن هستي مي تابد. وقتي ستاره اي نيست چراغ كرم شب تاب روشن است و كسي نمي داند كه اين همان چراغي است كه روزي خدا آن را به كرمي كوچك بخشيده است.

 

من میگم........

من می گم درویش باید دیده نشه یعنی نشون داده نشه یعنی آفتابی نشه یعنی تو جمع باشه ولی انگار نه انگار که وجود داره یعنی کسی به حسابش  نیاره مگه نه اینکه معنی درویش همون فقیر و مفلس چطوری تو از کنارش بی توجه میری اینم همونه فرقی نداره اما دنیا دنیا ی رنگارنگی حالا بعضیا با این کلمه برا خودشون کلاس میذارند یه مو بلند می کنند و یک تسبیح داش مشدی هم می گیرند دستشون و یه اسم درویش رو خودشون

من می گم درویشی به ظاهر نیست

من میگم از اینکه می گم یا علی می ترسم که نکنه لقلقه زبانمه

من میگم باید بریم گم شیم تو صحرای بی کسی هیشکی نباشه جز خودمون و او

من می گم من با خدام رودروایسیم کمتره تا بندگان خدا اصل واسطه برام سنگینه نه که خدای نکرده ائمه رو ببرم زیر سوال که فلسفه واسطه بودنشون هم می دونم اما

من می گم خدا کریمه و حکیمه بد بندشو نمی خواد یا میده یا اگه نمی ده با حکمت نمی ده چرا باید اصرار کنیم و واسطه ببریم این برام جا نمی افته

من می گم می خوام بی واسطه با خدام صحبت کنم

(کاش بی واسطه هر شب تو فقط بودی و من

آگه از این دل پرتب تو فقط بودی و من)

من می گم خیلی حقایق برام گمه

من می گم دنبال اونم دنبال حکمتها و حقایق نمی خوام گنگ و کور و کر قبول کنم

من می گم آخه دارم برا تو می نویسم چون دنبال حقیقتم

حالا همینش هم حکمته حکمت چیه؟ مذهب چیه؟ مکتب چیه؟

من میگم کارم درسته؟

من میگم ظواهرش که نیستش اما حقایقش چیه؟

من مگم دل و عقلم سازش ندارند میونشون خوب نیست

همه میگن نه ...

من میگم تو همه چی موندم

تو می گی فکر می کنی موندی..................

اینا رو من می گم اما تا وقتی ما بگه خیلی مونده!!!!!

عتیقه دوم: دوست داشتن چیه؟

آدمایی که همو دوست دارن
توی بغل هم
توی مرکز یه صفحه ی دایره ای نقره ای
که داره دور خودش می چرخه
که یهویی یه باد تند میاد و از تو بغل هم جداشون می کنه
هرکدومشون میافتن یه جایی از صفحه
دیگه هیچکدوم رو مرکز نیستن
تازه میفهمن زمینی که زیر پاشون بوده امن و محکم و ثابت نبوده، داشته می چرخیده، با یه سرعت زیاد
چرخش صفحه بیشتر میشه
نیروی گریز از مرکز و این مزخرفا
هرکدومشون پرت میشن از روی صفحه به یه گوشه ای از دنیا
به یه گوشه ی خیلی خیلی دوری از دنیا، شاید اینور و اونور دنیا مثلا، یه جای گمی
بعد یه کلی طولانی مدت که میگذره با خودشون فک می کنن، هرکدوم جداجدا، که درسته که تو بغل هم گرمشون بود خیلی، درسته که باد که اومد کلی خنک شدن، ولی به اینهمه گم شدن و اینور و اونور افتادنشون نمی ارزید
هرچند
یه مدت خیلی خیلی دور دیگه ای، همدیگه را یادشون میره، کامل