من خود مي و خود ساغر و خود ساقي و ساز

هم راز مگو ،صبح وسبو، بند گلو، صاحب راز

من شاهد و هم زاهد و هم صوفي و هم مطرب چنگ

من هم ني و هم بربط و هم پرده و هم راه حجاز

در كارگه كوزه گر و كوزه خر و كوزه فروش

من مستِ خودم ، مست منم، شاهدم وعشق مجاز

هم مسجدم و ديرم و هم صومعه هم آتشگاه

من دُرد شرابم كه به آني به برون ريزم راز

من پير خراباتم و خود خضرِ خود و نوح خودم

هم عارف يك گويم و هم رندم وهم شاهد باز

در دور خرابي كه "مي"‌اش مي‌خورم و مي‌گردم

منم آن بلبلِ رقاصه و شنگي كه شدم دستان ساز

 

تو كه اقرار كني شاهد و ساقي هستي

تو كه اصرار كني زاهد و صوفي هستي

تو كه هم در پي محرابي و هم مست شراب

تو كه هم پير خراباتي و هم آب حيات

من چه گويم به تو اي عارف گم كرده نياز

بلبل خوش سخن اين نيست ولي راه حجاز

تو كه مست خودي از بي خودي و راز مگو

با من مست و خراب از مي و انگور مگو

تو اگر كوزه فروشي و اگر كوزه گري

بر همان خاك و گل كوزه نظر گر فكني

راز مستي و شراب و مي و انگور آنجاست

من و ما و تو و دنيا آنجاست

هرچي بيني همه خاك است و فنا

بي سبب چرخ نزن بلبل من دور فضا

زاهد و صوفي و شيخ و تو و من

همه هيچيم كه هيچيم پسر

راز مستي است همين هيچ شدن

از من و ما و شما دور شدن

سروده دختر دایی جونم ملیکا شایسته