عتیقه دوم: دوست داشتن چیه؟
آدمایی که همو دوست دارن
توی بغل هم
توی مرکز یه صفحه ی دایره ای نقره ای
که داره دور خودش می چرخه
که یهویی یه باد تند میاد و از تو بغل هم جداشون می کنه
هرکدومشون میافتن یه جایی از صفحه
دیگه هیچکدوم رو مرکز نیستن
تازه میفهمن زمینی که زیر پاشون بوده امن و محکم و ثابت نبوده، داشته می چرخیده، با یه سرعت زیاد
چرخش صفحه بیشتر میشه
نیروی گریز از مرکز و این مزخرفا
هرکدومشون پرت میشن از روی صفحه به یه گوشه ای از دنیا
به یه گوشه ی خیلی خیلی دوری از دنیا، شاید اینور و اونور دنیا مثلا، یه جای گمی
بعد یه کلی طولانی مدت که میگذره با خودشون فک می کنن، هرکدوم جداجدا، که درسته که تو بغل هم گرمشون بود خیلی، درسته که باد که اومد کلی خنک شدن، ولی به اینهمه گم شدن و اینور و اونور افتادنشون نمی ارزید
هرچند
یه مدت خیلی خیلی دور دیگه ای، همدیگه را یادشون میره، کامل
+ نوشته شده در شنبه ۴ تیر ۱۳۸۴ ساعت 23:40 توسط آنتیک
|
زکات آموخته هایم.....