عتیقه:ماجرای چشم
- چشم یک روز گفت" من در آن سوی دره ها کوهی را می بینم که از مه پوشیده شده است. این زیبا نیست؟" گوش لحظه ای خوب گوش داد. سپس گفت" پس کوه کجاست؟ من که کوهی نمی شنوم." آنگاه دست در آمد و گفت"من بیهوده می کوشم آن کوه را لمس کنم. من کوهی نمی یابم." بینی گفت"کوهی در کار نیست. من او را نمی بویم." آنگاه چشم به سوی دیگر چرخید و همه درباره وهم شگفت چشم گرم گفتگو شدند و گفتند " این چشم یک جای کارش خراب است."
جبران خلیل جبران
پی نوشت :ممنونم گاگ از تذکرت
+ نوشته شده در جمعه ۲ دی ۱۳۸۴ ساعت 17:29 توسط آنتیک
|
زکات آموخته هایم.....