قاف
الوعده وفا
امریه ای بود از جانب رفیق
که مطاع کردم و نگاشتم
به سبک خویش
که آنتیک را چه به مقاله دادن رفیق
وقاف
حرف آخر عشق است
آنجا كه نام كوچك من
آغاز مي شود

وقتي كه هستي ،نيستي
وقتي كه نيستي ،هست مي شوي
قيصر را نمي شناختم در حد خودش
در حد اسمي و فقط نامي
اما جالب انگيز بود برايم گذري برزندگينامه اش
"ترك تحصیل از رشته دامپزشكى دانشگاه تهران 1357
ترك تحصیل از رشته علوم اجتماعى دانشگاه تهران 1363
اخذ دكتراى ادبیات فارسى از دانشگاه تهران"
تغيير مي دهد تا خود را بيابد
و او خود را در ادبيات يافت
كاش كه آنتيك نيز زماني نزديك خود را دريابد
قبل از انكه برسد به گفته ی همو كه بیان نمود:
تا نگاه مي كني وقت رفتن است
پيش از آنكه با خبر شوي
لحظه عزيمت تو ناگزير مي شود
ناگهان چقدر زود دير مي شود
تا زود دير نشده درياب خويش را!
مباد كه
لحظه هاى كاغذى را روز و شب تكرار كردن
خاطرات بایگانى، زندگى هاى ادارى
روى میز خالى من، صفحه باز حوادث
درستون تسلیت ها، نامى از مایادگارى
مى خواستم شعرى براى جنگ بگویم
دیدم نمى شود
دیگر قلم زبان دلم نیست.
گفت:
باید زمین گذاشت قلم ها را
دیگر سلاح سرد سخن كار ساز نیست
باید براى جنگ
از لوله تفنگ بخوانم
با واژه فشنگ
از خطه گرم جنوب است و این از اشعار گرمش هویداست
خود مصداق كتابيست كه تا به ابد زنده است
و
عاقبت پرونده اش را
با غبارآارزوها
خاك بست روزي و باد برد باري
يادش گرامي
زکات آموخته هایم.....