بارسفر .یه همسفر. بلیط سفر .چشم روشنی از سفربرگشته ، سوغات سفر
همه را در این مغازه چیدم
لیک !!!!!!!
کربلائی چون نشدم
زروی ارباب خجلم
و بی جهت نیست مادرم برایم همیشه فاطمی زیستنی می خواهد که در راه دین استخوانهایم خرد شود
وقتی اسماء خمسه برای پدرمان آدم خوانده شد به نام پنجم که رسید آدم گریه کرد .
از جبرئیل پرسید :این چه حالی است مرا ؟!!
چرا مغموم شدم ؟!!
چرا مهموم شدم ؟!
چرا قلبم شکست ؟!!
جبرئیل اولین روضه خوان ابی عبدالله شروع به روضه خوانی کرد:
و گفت:
کودکانشان از تشنگی میمیرند و بزرگانشان به شهادت میرسند .............
+ نوشته شده در شنبه ۷ بهمن ۱۳۸۵ ساعت 15:26 توسط آنتیک
|
زکات آموخته هایم.....