بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

یکی از اهداف آنتیک اصلاح آنتیک گرایانه خویش توسط خودش و رفقاست

اصولا آنتیک پر از ایراده که گاها بعضیاش ارثیه

آنتیک بر این باوره که میشه حتی عیوب ارثیو از بین برد حالا با تمرین و راه و روش درست و.....

اولین گام حرکتش همین عنوان کردنشه و اصلاح و بیان راه وروش  توسط رفقاست

 

خوب این عتیقه یه ایراد خیلی بزرگ ارثی  داره که شاید تو زندگیش ازش ضربه زیادی خورده

 

اگه عنوانش کنم شاید خیلی از دوستان آنتیک شناس  باورشون نشه و بخندند چون ظاهر امر خلافشو نشون میده اینم از .....

اما این مساله کاملا درونیه و کسایی که خیلی به آنتیک نزدیکند واقفند

 

جریان از دو حرف تشکیل میشه آره اون دوحرف) ر ) و ( واو  (=رو

 

حالا فکر میکنی  زیادش یا کمش

آنتیک پررو می شناسی یا کمرو؟؟

 

رودروایسی!!!اصلا این کلمه عتیقه چه معنا داره که این آنتیک و گذاشته سر کار یه عمریه !!!!شاید معناش اینه که:روی در وایسا بگو این منم من عتیقه!!

 

کمروئی

خجالت

 

گاهی حوصله دفاع از حقم را نداشتم چون ارزشی نمی دیدم مثلا توی صف یکی بزنه جلو. بحث کردن برای یه نموره عقب افتادن ارزشی برام نداشت

 ولی گاهی روم نمیشد که دفاع کنم اینجا برام سنگین تموم میشد هنر گرفتن حق خویش را نداشتم!

و بیشتر مواقع روم نمیشه به کسی نه بگم اگه ریشه یابیش کنم واسه اینکه مباد ناراحتش کنم . از اینکه کسیو برنجونم سخت در عذابم ولی به رنجش خودم اهمیت نمیدم و شاید رنجش  خدا چقدر افتضاحه مگه نه!!!..... اینکه بلد نباشی نه بگی ؟؟؟؟؟

نه گفتن چقدر سخته

 

 

یادمه روم نمی شد از استادام زیاد سوال کنم اگه بازم  ریشه یابیش کنم میتونم بگم تو ذهنم میومد که چون من واقف کامل به جریان نیستم  نکنه سوالم خیلی پرت باشه یا راحت بگم طرف فکر کنه خرم

 

هنر نه گفتن با احترام و بدون ناراحتی

هنر کلامی

هنر خویش نیازاری

هنر دفاع از حقوق خویش

اینا هنرایی که آنتیک طالب کسبشه 

رفقا آنتیک و دریابند

 

قلب تیر خورده

پدرام معاون کلوب مثبت اندیشی  رفیق قدیمی عتیقه جات که حالا خیلی کم پیدا شده و وقت نمی کنه که خریدار عتیقه جات باشه یه حرف قشنگی میزد تو کلوب که برام خیلی جالب بود و به یاد ماندنی .

  گوینده مهم نیست سخن مهمه

 حالا چه از زبان یک حکیم و دانشمند چه از زبان  یک کودک چه از زبان یه آنتیک

 

آخ قلبم

تعجب نکن اصلا م آنتیک اهل عشق و عاشقی و قلب تیر خورده از این نوعش نیستا که از این ور قلب میزنند و از اونور درمیاد

 بحث چیز دیگریست

 

اینبار یه حرف حکیمانه از پدر انتیک :

مامان در حال رفتن برای اسکن کردن قلبش بود

همینطور که اماده میشد وصیت میکرد و  حلالیت می  طلبید  .

  بین راه  با پدرم از یه جمله ای که تو دوران جوانی حدود ۲۵ ،۳۰ ساله پیش بهش گفته بود حرف به میان اورد وگفت مثله یه تیری تو قلبم مونده

پدرم با خنده گفت همینه دیگه

 این تیر و خنجرا مونده تو قلبت که خدا راه پیدا نکرده توش!! خدا میاد میبینه چه آشفته دلی است اونوقت  برمی گرده میره

 

 خوب این جریانات و حرفا با شوخی و خنده به پایان رسید

 اما اونچه تو ذهن آنتیک ماند حرف حکیمانه پدرم بود که ذهن آنتیکم راسخت  مشغول کرد

به نظرت

قلبی که توش پره نیزه و تیر باشه جای خدامیشه؟

اگه ناراحتی از کسی. اگه کسی تیری بهت زده چه حالا این تیر، تیر کین باشه چه تیر عشق دیگری باشه چه تیر ....خوب!

بابا اونموقع که باید بگی بگو اما خیلی هنرمندانه تا نمونه تو دلت  اونم فرض کن یه تیر کهنه ۳۰ ساله

به قول سعدی

دو چیز طیره عقل است

دم فرو بستن به وقت سخن گفتن

و

سخن گفتن به وقت خاموشی

 

 مگه عقلت کمه آنتیک  زمانی که ناراحت میشی نمی گی تو دلت نگه میداری و خموش می مانی

این تیر ونیزه ها را بکش بیرون بذار زخمای کهنه ات سر وا کنه و التیام داده بشه و بشه قلب تر وتازه

اونوقت  این خانه خانه کی میشه ؟!!

قلب المومن عرش الرحمن

 

قرآن/آنتیک  /مشهد

 

باید خیلی آنتیک باشی که یه چیزای واضحی و نگیری!!!

 دوبار سفر غیر عادی به فواصل کم هر بار پر از نشانه و تو مانده در گل ؟!!!

مشتریای  عتیقه جات از سفر اعجاب برانگیز اول آنتیک خبر دارند اما می خوام اینبار از آنتیک بازیهای این عتیقه بگم

تو سفر اول یه همسفری گلی داشتم که یه خصوصیتی داشت که آنتیک ازش خوشش نمیومد

 تو دستش کتابی بود که مدام باز و بستش می کرد من خیلی دقت کردم که برا چی اینهمه این قران و باز می کرد ومی بست من که از کارای خودمم سردر نمیارم چه برسه به دیگران ولی تاب نیوردم و  بالاخره  باهاش به بحث نشستم

عقیده آنتیک اینه که قرآن که بازیچه نیست برا هر کار شخصی و غیرشخصی مدام بازش کنی و ببینی که چه باید بکنی

 آره همون بحث استخاره

و خداوند عقل را برای آدمی آفرید که زیبنده اش باشد

 به نظرم میومد این کار یه جور زایل کردن عقله خلاصه دردسرت ندم با هزارتا دلیل و منطق یکی من بگو یکی ایشون بالاخره کسی نتونست دیگری را راضی کند

اونجا یه کم از حرفای این دوست خوبمون تحت تاثیر قرار گرفتم چون می گفت اینطوری خدا تو کارات دست داره چه خوبه که دست خدارو تو همه کارات ببینی

من وقتی می دیدم که چقدر با قرآن مانوسه و چه لذتی میبره غبطه خوردم

عقل خودم و بردم زیر سوال گفتم

نکنه آنتیک اشتباه می اندیشه و کار درست و اینا می کنند عقلا راضی نشدم ولی

 یه جاهایی باید برا عقله لالائی بخونی تا خوابش ببره منم این کارو کردم

 یادمه همونجا دادم برام قرآن و باز کنند تا تو یه ارتباط مجهول که   نمی دونستم چگونه برخورد کنم  و با دودوتا چهارتای عقل ناقصم جوردرنمیومد خدا کمکم کنه

خوب جوابی شنیدیم و به همان عمل کردیم این یکی از جریانات سفر اول بود

اما در سفر دوم که مولا مارو به زور کشوند پیش خودش هر چی من گفتم نمی خوام الان بیام پیشت اما افسار و انداخت و مارو کشوند  بلکه آدممون کنه

ما هم که آدم بشو نیستیم

تو این سفر یه هم اتاقی داشتم که بازم مدام یه قران بدستش بود استادی که در سن پیری در عرض 1 سال کل قرآن و حفظ کرده بود خیلی تاکید داشت به من که شروع به حفظ کنم

میخوام انتیک و ببرم زیر سوال اهمیتی نداره   گوش بده

بارها این کتاب و گرفتم دستم و هر بار به طریقی شروع به خواندنش کردم یه بار ترتیبی یه بار موضوعی یه بار واسه حفظ یه بار فقط معنی لغوی یه بار تفسیر یه بار................بارها و بارها اما هیچ کدوم بار به انتها نرسید حتی تو ماه رمضان که دیگه هر کسی حداقل یه بار و ختم می کنه منه عتیقه براین باور بودم که چیه از روی قران خوندن و رفتن بدون اینکه چیزی بفهمی

 برا همین شروع می کردم معنی خوندن

بعد به خودم می گفتم معنی فارسی که نمی تونه جا آیه رو بگیره بذار باهم بخونم

 بعد معنیشو که می خوندم میموندم منظورش چی بوده میرفتم سراغ تفسیر

 حالا این یکی چی گفته اون یکی چی گفته ...

بعد هم که می خواستم بدونم تو بقیه ادیان جریان چی جوریه

خلاصه راضی نمیشدم  آدم قانعی نیستم

 دیگه انقدر میرفتم داخل که گیر می کردم و خسته میشدم و زود جا میزدم یعنی از نظر زمانی هم با مشکل برمی خورم

واسه اینه که یکبار هم یاد ندارم بگم کل قرآن و ختم کردم

 اینه که قران پیش آنتیک خیلی مهجوره

این استاد خیلی تاکید داشت که حیفه وقت من که واسه قرآن نمیزارم و حیف که قران مهجوره

منم همونجا تصمیم گرفتم رسیدم تهران کلاسای حفظ دارالقران  رو برم حتی هفته ای 1 روز هم که شده ولی باز فقط  اونجا  تحت تاثیر قرار گرفتم

تو همین سفر بود که  یکی از همسفریان دیگه که رو حروف ابجد زیاد تحقیق کرده بود برام از اعجاز عددی قران می گفت کلی از تحقیقاتش گفت که می خواست چاپ هم بکنه

و بعد من ناخودآگاه ازش پرسیدم

 عدد شیما به ابجد چنده؟

و او حساب کرد و گفت 351  یه کم ماند و بعد گفت:

 هم عدد با قرآن یعنی

 شیما =قرآن =351

منم زیاد نگرفتم که چی میگه

خوب این مسائل خیلی عادی بر انتیک گذشت

تا امروز و تموم صحنه های زنده شده در ذهنم و الان برام یه جورایی مشکوک میزنه که چرا من خنگول همه چیو دیر میگیرم ؟؟!!!

تو راه برگشتنه هم یه تفالی زدیم به حافظ که ببینیم اینکارا چیه امام رضا با ما می کنه

حافظم هر چی دلش خواست بار ما کرد یعنی فی الواقع به حق گفت اونطور که منو به مات بودن تا دقایقی دعوت کرد.......

واما تشر خواجه:

 

خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود       

گر تو بیداد کنی شرط مروت نبود

 

ما جفا از تو ندیدیم و تو خود نپسندی

آنچه در مذهب ارباب طریقت نبود

 

خیره آن دیده که آبش نبرد گریۀ عشق

تیره آن دل که درو شمع محبت نبود

 

دولت از مرغ همایون طلب و سایۀ او

زانکه با زاغ وزغن شهپر دولت نبود

 

گرمدد خواستم  از پیرمغان عیب مکن

شیخ ما گفت که در صومعه همت نبود

 

چون طهارت نبود کعبه و بتخانه یکیست

نبود خیره در آن خانه که عصمت نبود

 

حافظا علم و ادب ورز که در مجلس شاه

هر که را نیست ادب لایق صحبت نبود

 

 

چشمات چی جوری می بینه رفیق!!

رفقا می گن چرا مدام آنتیک ورد زبانش مثبت اندیشی و خوش اندیشی است و در پی ایجاد گروهی به این نام 

 خوب می خوام یه داستان تعریف کنم ببینم کیا حق و به آنتیک میدند

 

 

 مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده.شک کرد که همسایه اش  آن را دزدیده باشد برای همین تمام روز اورا در نظر گرفت متوجه شد که همسايه اش در دزدي مهارت دارد , مثل يک دزد راه مي رود , مثل يک دزد که مي خواهد چيزي را پنهان کند پچ پچ می کند. آن قدراز شک خود مطمئن شد که تصميم گرفت به خانه برگردد لباسش را عوض کند ونزد قاضی برود و شکايت کند همين که وارد خانه شد , تبرش را پيدا کرد .زنش آن را جابه جا کرده بود . مرد از خانه بيرون رفت و دوباره همسايه اش را زير نظر گرفت و دريافت که او مثل يک آدم شريف راه مي رود , حرف مي زند , و رفتار مي کند

 

خوب ....................چی می گی !!!

 

جریان چیه؟

نمی دونم چرا چند وقتیه آنتیک نوشتنش نمیاد

شاید خیلی توخالی شده و از یه آدم تو خالی چی می تونه در بیاد

شایدم تنبل شده

شاید هم کم اوورده

شاید مونده

شاید وقت بهش اجازه نداده

شاید حوصلش نمی کشه

شاید....

شاید.....

اما همش بهونه است اینا واسه آنتیک دلایل قانع کننده ای نیست

 

یه گمشده

 یه تکیه گاه

 یه دیوار

 یه معتمد

 یه رازدار

 یه مهربون

 یه دلسوز

 یه خدا

آره بابا یه خدا

ندیدیش

 

دنبال اونه

دل آنتیکم  کلی براش  تنگه

 مثله خیلی از آدما

 که گاها این دلتنگی شدت و ضعف پیدا می کنه

راه دوری نمیرم بین همین وبلاگ نویسا هم که بگردی حرف مشترک زیاد پیدا میشه

 

 

چی جوریه که نمی شه ثابت موند تو راهش و عقب گرد نکرد !!!

چی جوریه که هر از گاهی یادم می ره که دنبال چی بودم و الان پی چیم!!!

اینکه لذتات و گم کنی چقدر بدبختیه !

اینکه احساس کنی دستت رها شده و یه جورایی ول شدی چقدر شوربختیه!

اینکه آنتیک بشه مصداق کامل این شعر چقدر عجز و ناتوانیه !

 

 

آنقدر در فراق رخت بی تفاوتم         دیگر به شوق وصل گریبان نمی درم

آنقدر به کنج این قفس خو گرفته ام        گر واکنی در قفسم را نمی پرم

 

 

 

 

 

این قسمت واسه خودشه شماها نخونید

میگن حرف تو عالم اثر داره منم به کلام میارم چون تاحدودی به این میگن معتقدم

خدایااااااااااااااااااااااااااااا

 

کاش در خلوتم هر شب تو فقط بودی و من

آگه از این دل پرتب تو فقط بودی و من

 

کاش هنگام دعا لب ز میان بر می خواست

بی میانجیگری لب تو فقط بودی ومن

 

واژه در مطلب دل واسطه خوبی نیست

کاش بی واژه و مطلب توفقط بودی و من

 

واژه نامحرم و دل هرزه و لب بیگانه ست

کاش بی واسطه هر شب تو فقط بودی ومن

 

کاش روزها نبودند و  همه دم شب بود

شب بی اخترو کوکب  تو فقط بودی و من

 

فاش می گویم غم دل کاش خدایا دائم

 

من بُدم از تو لبالب تو فقط بودی و من