هجرت باید کرد در ماندن می پوسی
جدا داشتم کپک می زدم دیگه رفتم تو وادی رها یی. خواستم دو سفر در یک سفر بشه سفر در اعماق خویشتن و فرار از دیار خویش .خوب حکمتی داشت انچه من می خواستم نشد و انچه او می خواست همان شد
میزبان لطیفم اینبار زیبا مرا پذیرفت زیباتر از انچه که تصور می کردم ایام خاص منو دعوت کرد تو خونش و من لیاقت دریافت زمان و مکان خاص را پیدا کردم خدا کنه که خوب دریافته باشم
در حریمش نشد که ظاهراً و باطناً تنها باشم اما خود را در جمع یافتم
نیت کردم که تنها راه بیفتم و با خودم خلوتی داشته باشم صبح که از خانه بیرون زدم باری سبک با توشه ای سبک برداشتم که هر چه سبک بارتر راحتترو سریعتر سفر خواهی کرد
رفیقی گفت تو نمی توانی تنها باشی چون خودت همراهته و چه نیکو گفت :هر وقت خود را کنار گذاشتی تنها یی لذت بخشی خواهی داشت
اما مقصد
مشهد حرم مهربان
هدیه اول محبوب :افرادی که نامشان را من در لیست خود نداشتم اما مولا به لیستم اضافه کرد . فردی که 7 سال بود در حسرت این سفر بود و فردی که 4 سال و 2 نفر که بارها تلاش کرده بودن با طرق مختلف با افراد مختلف راهی شوند ولی نشد و حالا باید این 4 نفر با عتیقه ای چون من راهی شوند خدا را بس شاکرم که مرا وسیله ای قرار داد و شاکرتر که این گروه بی حکمت جور نشده بود و من بسیار دانستم و خود را یافتم در همین جمع
تا اینجا همه را حکمت دانستم و با خود شرط بستم که اگر خدا چنین خواسته باشد تسلیم .اما رفتنم به حرم تنها باشد که به آنچه در ذهن داشتم برسم
من قصد سفر 2 روزه داشتم که چون تنها بودم نه احتیاج به جا بود نه چیز دیگر که می خواستم همه لحظاتم در خانه مصفای مهربان باشم اما حال با این جمع 5 نفره چه باید می کردم سفری که نه مکانی داشتیم برای اقامت و نه پول زیادی که .....اما فراموش کرده بودم که من کاره ای نبودم و دعوت کننده کس دیگریست در میان راه دلم قرص بود وسعی بر خوش بودن درزمان حال را داشتیم که صدای زنگ موبایل دوباره توجه مارا به میزبان مهمان نواز جلب کرد خانه ای نزدیک حرم آنهم خانه ای که وقف شهیدی بود که حال و هوای خاصی داشت هدیه دوم میزبان به من یا تعبیری به ما بود
باز لذت در کنار هم بودن را تجربه می کردیم که صدای smsموبایل اینبار دیگر مهربانی حضرت را نمایان کرد دوستی از مشهد در صدد تهیه غذای مهمانسرای رضوی و بلیط برگشت به تهران
الطاف میزبان خیلی بیشتر بود طوری که حتی مارا از لحاظ غذایی هم شرمنده کرد یک وعده که به لطف دوستان مهمان خود حضرت بودیم و 2 وعده هم مهمان واسطه های حضرت
و اما باز هم حکمت: من در این سفر که سرتاسر زیارت بود و ما بودیم وحرم و لا غیر هر چه سعی می کردم که تنها به حرم بروم یا حداقل آنجا تنها باشم یک گوشه ای بنشیینم و خلوتی کنم نشد که نشد . و جالب این که فقط و فقط این امر در وداع صورت گرفت و چه وداع زیبایی که میزبان مرا بالاخره به آرزویم رسانید بدون اینکه خودم بخواهم همسفریان منو تنها گذاشتند و رفتند و من خود به تنهایی مشرف به حرم شدم . حالی که شب اخر در لحظات پایانی داشتم وصف ناشدنی بود می خواستم من باشم و او داخل هم نمی رفتم که ببینم مهربان چقدر مهمون داره چقدر ادم اومده و همه حاجتمند اگه می رفتم تو حواسم پرت خواسته ها و دردهای مردم میشد دیگه خودم و از یاد می بردم برا این چند روز کافی بود بذار لحظاتی فکر کنم فقط منم و تو و توجهت فقط به منه برا همین تو صحن انقلابت ایستادم و باهات حرف زدم انقدر منو تو این سفر پیچونده بودی که حرفام یادم نمیومد فقط تشکر می کردم لحظات اخر بود که دیدم فرصت چه کوتاه هست وقتی زمان اندک میشه چقدر باارزشتر میشه .......
سفر باید کرد در ماندن می پوسیم
زکات آموخته هایم.....