اصل سفر تو زمین عشق بر بلاست !!

 

 

 

 

هر کسی می گفت چه خبر!!

 تو یک جمله ی عتیقه ای گفتم

سفر پربلا و پر برکت !!!

اگر تجربه اش نکنی خیلی چیزهارو  از دست میدی

اصل سفر تو زمین عشق، بر بلاست

من نشنیدم کسی راحت بره و راحت برگرده

منتهی چیزی که مشهوده اینه که

حضور بزرگان را لمس می کنی که هوای  زائراشونو چه لطیف  دارن

نمی گویم که اسمم رفت تو لیست کربلاییها یا نه !که شما دعا کنید اینچنین باشد

لیک می گویم دیدم آنچه که عمری منتظرش بودم حال بنا به لیاقتم

 میدونم که هرکسی را به ظرفیتش بهره است

 اما با همون اندک ظرفیت عتیقه ائیم خدای را شاکرم و خواهان افزایشش و سفری دوباره ،اینبار با همسفریان گلی چونان شما

از بلاهاش و اتفاقاتش بگم یا از برکات ؟

کدام را شنوایی که هر کدام کتابی خواهد شد .

لیک به قدر حوصله ات اندکی از هرکدام

از همان ابتدای سفر شروعش بادلهره بود تا انتهایش

 از سوار شدن در فرودگاه که انتظار صدا کردنمان ،ساعتها مارا روی صندلی سالن میخکوب کرد ودر آخر هواپیما به مقصد ایلام بلند نشد و همه در دلهره ی نرسیدن سر ساعت مقرر به مرز (که گویا از بعد از ظهر بسته خواهد بود و باید شب را لب مرز می گذراندیم تا فردا صبحش و این مستلزم از دست دادن یک شب جمعه زیارت ارباب بود گذشته از توان  همسفریان خویش که جمع 17 نفره مان  همه جورفردی را شامل بود از پیرمرد و پیرزن تا خردسال 3 ساله و از پسر جوان تند وتیز 20 ساله تا میانسالان و غیره که شب ماندن  در مرز مهران بساطی داشت )

تا برگشت از سفر  و نرسیدن سر وقت به هواپیمای کرمانشاه به قصد تهران .

زمانیکه به ورودی شهر رسیدیم هواپیمارا بر بام آسمان دیدیم و ادامه ی دلهره هاکه بیشترش دلهره ی کهن سالانی بود که توان و رمقی برایشان نمانده بود.

 

هر کدام حکایتی داشت و آنتیک خسته ات نمی کند از ریز جریانات

این دو مورد کوچکترین بخش دلهره ایه سفر بود بماند که در میان سفر چه گذشت و چه کردیم

 

همین قدر بگویم که برکات سفر بعد از هرکدام این اتفاقات بسی مشهود بود و عیان

 و به حق اگر کسی هم پیدا میشد که به بزرگیه بزرگان شکی داشت ایمان می آورد

 

45 دقیقه اسارت و 45 دقیقه ترس همراه با لرز به دست آمریکائیان  میزبانی ای بود که نرسیده به کربلا  به من زائر هدیه شد.

 45 دقیقه کوچکترین و کمترین مزه ی اسارتی  که سالیان پیش خاندانی از پاکترین خاندان کشیده بودند شاید موهبتی بود برای درک عاشورا که من اینچنین خواسته بودم

 

شاید اگر همه اش از حوادث بگویم از بطن جریان دورتان کنم ........

بگذار اینچنین ادامه دهم که آنجا احتیاجی به روضه خوان و مداح نبود قدم که بگذاری خود مکان برایت روضه می خواند.

 شروع زیارتم از کوچه های کثیف شهر و از کنار عربهایی که از نگاه هایشان در امان نبودی و بچه های فقیری که رها کنت نبودن و دکه هایی پر از اجناس سطح پایین و پر از حشرات جورواجور و مدام تفتیشت کردن هر گذر گاهی که به حرم می رسید  به حکم بمب نبردن و هزاران بار تکرار این سخن که لا بمب، لا مبایل ،لا دوربین لا...... و ماشینهای آخرین سیستم دم حرم که  به گاریه میوه تره بار  خودمان شباهت داشت و راننده هایش نوجوانانی بودن که کمتر از 1 خمینی (1000تومانی خودمان) راضیشان نمی کرد مدام در گوشت می خواندن خانم ،خانم ، گاری ...و نمی دانستی که بنشینی تا نشستن در گاری کسب و کارش را رونق  دهد و کمکی باشی  و به همراهش متحمل  زجری که بنشینی و انسانی از جنس خودت تو را به مانند....حمل کند یا فرار کنی از اینکه بخواهی زجری بکشی

.............

 هر چه می خواستم توجهم به خویش باشد و با حالی خوش وارد مکانی که عمری در انتظارش بودم شوم آنچنان همه چیز عجیب بود و غریب که نمیشد به آنچه خود می خواستم عمل کنم

 به خیالم اینجا، شبیه مشهد خودمان است و حرم ،شبیه حرم آقا امام رضا

مادر مرا می کشاند و زمزمه می کرد که از کجا می خواهد شروع کند ناخودآگاه رسیدم به( کف العباس) جایگاهی که دست راست آقا برزمین افتاد

 نگفتم روضه خوان نمی خواهد میرسی آنجا تمام روضه هایی که شنیدی و خواندی بر لبانت جاری میشود ولی نمیدانم چرا با تمام این روضه ها چشمان خشک آنتیک هزران سوال و جواب را در ذهنش می نشاند

در بحت و حیرت  می برندم جلوتر دو سه کوچه آنطرفتر جایگاه بر زمین افتادن دست چپ آقا( کف العباس)

 ای داد.......

 نمی گویم تا خود روی و ببینی

فقط آنتیک پیدا نکرد جایگاه قطع امید عباس را آنجا که تیر بر مشک زدند و مشک بر زمین افتاد (مشک العباس را چه کسی دیده؟؟ که هر که دید خوشا به احوالاتش)!

از دستان آقا دورمان کردن و ناگهان گفتند سلام بده، من چشم باز کردم جلوی حرم خود آقا ابالفضل بودم شاید باور نکنید که هیچ اختیاری از خویش نداشتم

حتی اختیار ایستادن و سلام دادن دلخواه خودم به آقا

حتی اختیار التماس کردن به چشمانم که تو را چه میشود که اینگونه خشکیده ای!!

حتی اختیار زبانم که قدرت تکلم کردن را نداشت

و اختیار ذهنم که بیاندیشد کجا امده است و چه فکرهایی از قبل در سر داشته !!؟؟

 

نمیدانم کسب اجازه برای رفتن  به حرم ارباب را آقا ابوفاضل صادر کرد یا نه ؟!

ما که معرفت شنیدنش را نداشتیم مثله ..........سرمان را انداختیم پائین و رفتیم در مسیر زیبای بین الحرمین، که گر بنامم مسیر سبز شاید بی جهت نباشد

حرم برادر تا برادر قشنگترین مسیر این سفر است که پای پیاده شیرینترش می کند

طول این مسیر راحت میتوانی با ارباب صحبت کنی حس عجیبی است که شاید در خود صحنش پیدا نشود

 

............................

 

همین قدر بدان که آنتیک در کربلا و نجف خودش نفهمید که کیست و کجاست و چه کاره است فقط به حکم قولی که به رفقایش داده بود و به حکم آداب آنجا زیارتنامه را باز می کرد و از جانب بقیه و نه خود می خواند و یکی یکی بار کوله اش را سبک می کرد

 از ادامه ی جریانات کربلا و از  نجف نمی گویم یک راست میروم  شهری که بوی غربتش از چند فرسخی حس میشد و ما با نذر و نیاز این شهر پر خوف و خطر را گذراندیم

کاظمین را غربتی فرا گرفته که حال عتیقه ایم را تازه جا آورد و منقلب کرد

داخل حرم موسی بن جعفر که شدم انگار هر چه دق و دلی بود خالی کردم

 انگار طلسم آنتیکیم شکست

 انگار دیگر به حال خودم رهایم کردن مثله زندانی ای که آزادش کنند و پدرش به استقبالش بیاید ،رفتم و کلی شکوه کردم که چرا این اجدادت  با من اینگونه کردن؟

 این چه طلسمی بود که خویش نفهمیدم!!!

درون  حرم پدر و پسر امام رضا که دیگه امام ایرونیا  کردیمش فقط چند نفری از اهالی خود کاظمین بودند هموطنی  جز همسفریان خویش نمیدیدی

 به زبان آوردم که ایرانی جماعت مهمان نوازتر است آقا! ببین پسرت را که چه حشمتی دارد بارگاهش و  گریستم

...................

 

ادامه باشد ............توان ادامه نیست شاید درفرصتی دیگر نقطه چینها جاری شوند

 

این رفقا  مدام میگویند بنویس

 از چه گویم؟!

 از کجایش ؟! که نه حق مطلب ادا میشود و نه شاید حرفهای عتیقه ای  ادراک

 دعا می کنم خودت بلند شوی و همت کنی بروی تا دریابی که نوشتن آسان نیست رفیق

آنچه نگاشتم نبود حق مطلب

 

کربلا، کعبه ی عشقه

کربلا، قلب زمینه

آرزومون دیدن

گل دسته های نازنینه

 

همه نون و آبمونه

خونه ی  اربابمونه

عکس اون ضریح مهربون

 شبا، تو خوابمونه

 

کربلا،قشنگترین شهر خداست

هر چی عشقه

 آخرش تو کربلاست

 

ما شناسنامه هامون

 صادره از کربلاست

نقشه ی  کرببلا

نقش رو ی قلب ماست

 

نقش مُهر یا حسین

 روی  پیشونیمونه

یه روزی میاد با هم،  تو خونش

 نوبت مهمونیمونه

 

 

آنتیک در سرزمین عجایب !


سلام

...

دختر كوچولو
شادتر از اوني بود كه بتونه
به قسمت كردن شاديش با ديگران فكر كنه
خب
حقم داشت
عروسك خيلي قشنگي بود
عروسكي كه هر دختر بچه ي كوچولويي آرزوي داشتنشو داشت
و حالا دخترك قصه ي ما اونو صاحب شده بود
اينه كه از هيچ فرصتي كه
براي پز دادن و سوزوندن دل بقيه دوستاش به دست مياورد
گذشت نمي كرد

...

دخترك
از بزرگتراش ياد گرفته بود كه
هر وقت مي خواد كار سختي بكنه بگه :

يا علي ...

...

دخترك
دوست داشت بهترين ها مال خودش باشه
بهترين دوست
بهترين اسباب بازي
بهترين اتفاقات خوشايند
بهترين تفريحات
بهترين خاطرات خوب ...

...

دخترك
از بزرگتراش ياد گرفته بود كه
هر وقت به كمك يه انسان بزرگ و قدرتمند نياز داره بگه :

يا اباالفضل ...

...

دخترك
دوست داشت به جاهايي سفر كنه كه هيچ كس تا حالا نرفته
يا حداقل
به جاهايي سفر كنه كه هر كسي نمي تونه به اونجا ها بره
به قصه ها
به شهرهاي افسانه اي
به سرزمين هاي دست نيافتني ...

...

دخترك
ازبزرگتراش ياد گرفته بود كه
هر وقت حاجتي داره بگه :

يا باب الحوايج ...

...

دخترك
دوست داشت اسمش آليس بود !!!
آخه فقط اليس بود كه به سرزمين عجايب سفر كرده بود
آآآآآآآآآخ خ خ خ خ خ
خوش به حال آليس ...

...

دخترك
از بزرگتراش ياد گرفته بود كه
هر وقت در اوج تشنگي آب گوارايي مي نوشه بگه :

يا حسين ...

...

دخترك
دوست داشت همه بهش محبت كنن
و دوستش بدارن ...

...

دخترك
از بزرگتراش ياد گرفته بود كه
هر وقت دوست داره چيزي بهش بي منت بخشيده بشه بگه :

يا جواد الائمه ...

...

دخترك
ديگه بزرگ شده بود
شده بود يه بانوي تموم عيار
و با اين كه خواسته هاش و رفتارش كلي فرق كرده بود با دوران بچگياش
اما
هنوزم دوست داشتناش
رنگ و بوي دوست داشتناي همون دورانو مي داد
همه براي من
همه چيز براي من
و بعدش كه بزرگتر شد
سهمي از همه چيزاي خوب براي من ...

...

بانوي قصه ي ما اما
در گذر ايام
به جايي رسيد  ديگه علي و حسين و عباس و موسي و جواد الائمه
براش صرفا مرجعي براي تامين مايحتاج نبودن !!!
به جايي رسيد كه حس كرد
اون بزرگوارا و زندگيشون
كلا پيام بزرگي بودن براي زندگي خودش و دوستا و فاميل و همنوعاي عاديش
به جايي رسيد كه
معرفت لازمو براي درك اون پيام بزرگ پيدا كرد
به جايي رسيد كه
حس كرد مي تونه در راه اونا قدم بذاره و
خودشم بشه يكي مشابه اونا
به جايي رسيد كه باور كرد
وقتي مي گن تخلقوا باخلاق الله
ديگه نبايد اين بنده هاي خاص خدا رو
اسطوره هايي فوق بشري كه
فكر رسيدن به خاك پاشون هم گناهه !!!؟؟؟‌ بدونه
به جايي رسيد كه
كاربرد عشق به ولايت معصومو توي زندگي خاكي خودش
شناسايي كرد

و اينجا بود كه
يه روز شنيد
به زودي به بزرگترين آرزوي تموم دوران زندگيش مي رسه
:)
بله
قرار بود بره به سرزمين عجايب

البته نه به سرزمين عجايب مجازي كه توي قصه ها و پشت آينه هاستا
بلکه به يه سرزمين عجايب واقعي و اصيل
جايي كه مظهر العجايب و اولادش بهش اعتبار خاصي بخشيدن كه
هر كسي لياقت رفتن به اونجا رو پيدا نمي كنه
مگر اين كه
اصلا اعتقادي به اون ديار و گنجهاي بزرگي كه درش وجود داره نداشته باشه !!!

آره
اينم يكي از رسماي عجيب دنياست كه
به سرزمين عجايب فقط دو دسته راه پيدا مي كنن

يه دسته اونايي كه انكارش مي كنن و باورش ندارن و قدرشو نمي دونن و  مي رن اونجا تا
مزاحم سفر بقيه بشن

يه دسته هم اونايي كه به واقع قدرشو مي دونن و يا
انتخاب مي شن تا در آينده قدرشو بدونن !!

:)

بانوي قصه ي ما سر از پا نمي شناخت
اما هم دوست داشت همه رو با اعلام ناگهاني اين سفر در آخرين لحظه غافلگير كنه و
هم
دلش نمي خواست تا همه چي قطعي نشده كسي رو در شادي خودش شريك كنه
خب
منطقيم بود
اگه نمي شد
اگه مظهر العجايب رواديد سفر به سرزمين عجايبو صادر نمي كرد
اگه امضا نمي كردن اون ويزاي اصلي رو ؟
اون وقت چي مي شد ؟؟؟
پس كارش حسابگرانه بود و عقلاني

...

دخترك سابق و بانوي فعلي
نگران بود و عصبي
دلشوره ي عجيبي داشت
دلش مي خواست به هر دري بزنه تا هر چه زودتر بتونه امضارو بگيره
خب حقم داشت
آخه امضاي رواديد به تاخير افتاده بود
و اين تاخير در امضا
هر چند در ظاهر سي چهل روز سفرشو به تاخير مي انداخت
اما
مي تونست
كلا رواديدو باطل كنه
چه بسيار بودن مسافراي حتمي سرزمين عجايب كه
با وقفه ي به ظاهر كوتاهي كه در سفرشون پيش اومده بود
كلا محروم شده بودن از سفر
اينه كه از هر كي كه بهش اعتماد داشت خواست تا براش دعا كنه
از هر معتمدي كه فكر مي كرد مي تونه قدمي در جهت وساطت برداره خواست كه سفارششو بكنه
شب و روز از خدا مي خواست كه كارش درست بشه و سفرش به تعويق نيفته
غافل از اين كه
همه كاري حسابي داره و كتابي

...

تا اين كه
يه روز  دفتر دلشو باز كرد و
از همه ي دوستاش خواست تا درد دلا و راز و نيازا و پيغوم پسغوما و يادگارياشونو توش بنويسن
تا وقتي كه به سرزمين عجايب رسيد
اونا رو هم به دست صاحباي اصليشون برسونه
اينجا بود كه ديگه بانوي قصه ي ما
به كل از قالب اون دختر بچه ي كوچولويي كه بدون اين كه متوجه باشه
همه ي افتخاراتو براي خودش مي خواست
خارج شده بود
او مي ديد كه همه ي دوستاي با صفاش
براي رسيدنش به آرزوي بزرگي كه داشت
يكدل و يكصدا دست به دعا برداشتن
اينجا بود كه تازه معناي اصيل اياك نعبد و اياك نستعين رو حس كرد
اينجا بود كه يدالله رو به عينه مع الجماعه ديد
اينجا بود كه يادش اومد براي هر كاري زماني خاص وجود داره و
تا زمانش نرسه
هيچ كاري به درستي انجام نمي شه
اينجا بود كه حس كرد واقعا عجله كار شيطونه

:)

خب
از حالا به بعد
يه ماه پر بركتو در پيش داشت
يه ماهي كه مي تونست خودشو آماده كنه براي تغيير در تقدير
يه ماهي كه هر شبش براش بهتر از هزار ماه بود
يه ماهي كه هر شبش براش ليله القدر بود
يه ماهي كه صبر كرد و سوخت و دم نزد
يه ماهي كه آتش اشتياقو تا اونجا كه مي شد توي دلش شعله ور تر كرد
يه ماهي كه هر شب و هر روزش توي اقيانوس بي كران آگاهي و هوشياري غسل معرفت كرد
يه ماهي كه هنوز به اتمام نرسيده
مزد صبرشو بهش دادن
اونم از چه براتي !!

:)

اين كه كجا رفت و چي ديد و چي بهش گذشت
چيزايين كه خودش بايد بياد و تعريف كنه

هر چند كه نويسنده ي ناشي و ناتوان و الكن اين خطوط هذيان گونه
قبلا يكي دو بار رفته همون راهو
اما
واقعا امكان نداره كه كسي بدونه
بانوي قصه ي ما در سرزمين عجايب چي ديده و چي حس كرده و به كجاها رسيده
اگه اين طور نبود كه
اسمش سرزمين عجايب نبود

...

تقريبا ده روزه كه همه ي دوستاش چشم انتظارشن
و همين روزاست كه برگرده از اغوش پاك اجداد بزرگوارش
مي دونم همه ي دوستاي واقعيش براش دعا كردن توي اين ده روز
و مي دونم كه بازم دعا مي كنن تا حضور پرانرژيشو حس كنن در جمع گرمشون

اين مسيح حقير ايرانيم
به عنوان يه پسر عموي عادي
چون مي دونم كه دستاش پره و بار خودشو حتما بسته
فقط آرزوي بازگشت بي خطر و سلامتشو همراه بقيه ي شايستگان و بزرگواران دارم

...

مي دونم كه نوشتن بي اجازه توي وبلاگ ديگران جرم داره !!!!
اگرم نداشته باشه
كار خوبي نيست
ولي خب ديگه
شايد دفعه ي بعدي كه به سرزمين عجايب مي ره اثري از آثارم نباشه
اين چند خط عادي هم زود فراموش  مي شه و
زياد عتيقه فروشي كربلايي آنتيكو با خطر كسادي مواجه نمي كنه ايشالا

:)

از همه ي بزرگواران عذر مي خوام ...

...

سربلند بمونيم و ايروني

 


و علیکم
....

آنتیک و لیاقت آب وجاروی سید بزرگواری چون مسیح !!!
اگر از تمام شعف و شادیم و از حیرتم  که همسفریم به من هدیه داد بگذرم
فقط می تونم با این دل آنتیکیم که هنوز گرد و غبار صحن ارباب باهاشه طلب کنم
ای که این آنتیک رو سورپریز کردی
 خدایت سورپریزت کند
ای که این عتیقه جات را آب وجارو کردی
 هر چه زودتر آب و جاروی صحن و سرای جدت (که بس غریب است و بوی غریبی  از چند کیلومتری کاظمین به مشام می خورد )به دست نواده ی عزیزی چون مسیح عادی
که می دونم دلت اونجاست

 
از سفر باز آمدم
اما چه حیران آمدم
تو خود می دانی کوله ام برای رفتن خالی نبود و می دانی چه چیز باارزشی را حامل بودم
و می گویم
 اینک نیز کوله ام خالی نیست
سنگینی باری را حس کردم
اما بیش از آنکه بدانم کوله ام از چه پر است
حس سنگینی مسئولیت کمرم را خمیده
هم اکنون به حرف جلال رسیدم وامید که گذر زمان مرا در مادیات غرق نسازد آنچنان که انحراف پیش آمده دوباره منحرف شود
از همه رفقا ممنونم
فقط بگم از همان  زمانهای اولیه که مبهوت بودم و هنوز جایگاهم را نیافتم تا آخرین لحظات عشق بازی ورد زبانم و ذهنم منعطف به شما بود و دلنوشته ها
از همان ابتدا کوله را باز کردم خیلی  امید داشتم که سوغاتشان را با چاشنی معرفت تقدیم آن بزرگواران کنم
اگر توان پاشیدن معرفت بر روی سوغات را نداشتم عفوم نمایید
 ولی همین که نامت در آن سرزمین عجایب به قول عادیمان برده شد و خواسته هایت بیان شد حتی اگر خشک و خالی و بدون هیچ چاشنی ای ارزشی دارد وصف نشدنی ....
باز می گویم اگر کوتاهی ای  بود عفوم نمایید

 


 

الوعده وفا

 

آنتیک قول داده بود به رفقا که نقش پستچی را خوب بلد است اجرا کند

 پرینت کامنت چندپست پیش  رفقا(مرا می برندم!کجا می برند...)  فراموشش نخواهد شد

وتاخیر بی حکمت نیست

و طلبیدن بی جهت  نیست

دعای آنتیکیم از برای تو زمانی دعا می شود که همراه با عنصر معرفت باشد و آنگاه این عنصر همراه خواهد شد که تو دست به دعا شوی واز خدایش طلب کنی 

اگر آنتیک را دریابی او نیز هم

امضا ءهای زمینی که تمومه و نشان از حرکت روزپنج شنبه را می دهد اما امضای اصلی او را ندانم هنوز

 

می خواهم حرف جلال را بدرکم که:

در جریان عادی و روان جوی باریک عمر من ، با این زیارت ،انحراف بزرگی رخ می دهد.این انحراف ،خواهی نخواهی همچو سر پیچ نهرها غلغله و ولوله ای در مغزم ،و هم در زندگی ساکت و آرامم ایجادمی کند که نمی توانم دریابم.

"بر...مشا...مم میرسد هر لحظه بو...ی کربلا"

 

 حسینا  آنتیک می آیدتا با تو رازونیاز کند.تا آنچه که تا کنون بدست نیاورده است به واسطه تو بیابد .

می آیدتا عهد شکسته اش را تجدید کند.

 به سوی تو می آید تا هدف غرق شده در مشغولیاتش را خود به گوشش دوباره بخوانی

 ومی آید تا دل پردرد خود را به سوی تو بگشاید

ای حسین او دلش گرفته و روحش پژمرده ،در میان طوفان حوادث که همچون پر کاه  این طرف و آن طرف می کشاندش،مأیوس و دردمند گیرافتاده است

اومیداند آن چه مهم است انسانیت ،فداکاری در راه آرمان انسانها ،غلبه بر خودخواهی و غرور و مصالح پست مادی و ایمان به ارزشهای الهی است .

باید انسان ساخت،باید هدف را بر اساس سلسله ارزشها معین نمود معیار سنجش را فقط و فقط بر مبنای انسانیت و ارزش های خدایی قرار داد.

ای حسین،او دردمنداست،دلشکسته است و احساس می کند که جز تو و راه تو دارویی دیگر تسکین بخش قلب سوزانش نیست..

میزبانا اینبار اگر مهمان آنتیکی دعوت نموده ای خودت خجالتش ده تا بار دگر با سرافکندگی خدمت نرسد

مهربانا خود برایش قصه ی عاشورا را بخوان و تفسیرنما تا چشمان خشک شده اش نمی به خود بیند

 

 آنتیک را پذیرا باش به حق مقلب القلوبت

 

 


روزه داران عیدتان مبارک