لافتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار

او باید می امد هر چند خار در چشم و استخوان در گلو

او باید می آمد هر چند عذاب زیستنش را در چاه فریاد کند.

او باید می آمد هر چند صورت و پیشانی آسمان از غم او بشکند .

او باید می امد و از خانه خدا می آمد تا کافرانی که از پیامبر خدایی در زمین می خواستند ببینندکه تحملش نمی توانند کرد.

او باید می آمد و در خانه رسول بارور می شد تا ما مظلومان و مستضعفان امیدوار تاریخ لحظه ای تنفس کنیم

علی باید می آمد.

عید بر عاشقان مولا مبارک

 

تلاش برای عیدی گرفتن فراموشمون نشه برا آبجی دعا کردن هم یادتون نره

این روزا روزای باارزشیه کاش بیشتر معرفت زمان و مکانهای خاص رو بدونیم

به برادرام هم تبریک ویژه بگم که خوب الگویی دارید مولا رو بچسبید و روی گفته هایش تفکر کنید

 موسیقی زندگیتان نوازنده کلام علی باد.

و اما پدرم:

چه خوش است هم نام او بودن که هم مرامی او را برایت ارمغان آورد .چه خوش است سالک او بودن و پیری چو او داشتن که تو سزاوار بندگیش را داشتی

چه خوش است پدری همچو شما داشتن که عالمی را با وجودت عوض نمی کنم .

و حقیقتا سر به سجده شکر تا ابد برای من کافی نیست که فرزندی شما را دارم .

 

یه دفعه ای

دلم هوس دیدن فیلم دکتر کوئین رو کرد یهو  شما چی

antic

A Life Perspective

If God was to grant you 70 years of your life
You would spend

24 years sleeping
14 years working
8 years in amusement
6 years at the dinner table
5 years in transportation
4 years in conversation
3 years in education
3 years reading
3 years watching television


If you prayed 5 Times every day


You would be giving God 5 months of your life

Can't we give 5 months out of 70 years

Let's all give God a minimum of

Only 5 months of our lives

 

Remember me in your prayers


آموزه های مادر:جریان یک تکه گوشت 100 گرمی

 رجب را آیه خدا بگیر تا در دریای عظمت علی غرق گردی . امیدوارم هر چه بیشتر این زمانهای خاص را درک کنیم

 

 

مامان روزی از زبان عزیز سخن گفت  این یک تکه گوشتی که وزن چندانی ندارد ولی دنیایی رو کن فیکون می کنه عجب قدرتی داره  

 

 

و اما .....

*انسان زیاد ثنای کسی را  نمی گوید اینم برا اونایی که خوششون میاد خیلی از یکی تعریف کنند

* زبان انسان مومن همه را به سمت خدا می کشاند قول انسان توحیدی باید باشد یعنی طوری بیان کنیم که موجب شود مخاطب از دیدن نعمت بلافاصله به صاحب نعمت بیاندیشد

 

*این زبان رابطه مستقیم با عمل داره هر چی می گی باید عمل هم بکنی و حتی بیشتر این از دورویی است که حرفی بزنیو عمل نکنی منافق شاخ و دم نداره

 

*و اما از خصوصیات دیگر این زبان زبان ادب است این زبان باید خیلی ها  را ناظر ببیند مگه تو وقتی رئیست و می بینی یا مافوقتو چقدر تغییر حالت و کلام میدی داری با همکارت حرف می زنی حتی حرف معمولی اما تا رئیس میاد تمام حالاتت فرق می کنه یهو می شی یک انسان بسیار مودب و خودت و جمع و جور می کنی چی جوریاست که ما اوناییو که باید ناظر ببینیم نمی بینیم یعنی گیر کردیم تو این نگاه حسی یادم باشه این انواع نگاهها را هم روزی بگم

کی می خوایم متوجه حضور رئیسای اصلیمون باشیم

 

*و اما از خصوصیات دیگه زبان زبان حقگویی و راستگوییست قبلا هم تو جریان صداقت عرض کردم روراست بودن و از تعارف پرهیز کردن از خصوصیات زبان انسان مومن است

 

*قول سداد ایمان انسان را تقویت می کند در قرآن دو مشخصه داره این قول سداد یکی اینکه باید این زبان چند گرمی سرشار از عاطفه باشه و  همچنین رابطه عمیقی با عقل داشته باشه اونوقته که خدا می فرماید اگه قولتان را اینگونه بکنید اعمال شما را اصلاح می کنم .

 

*و اما از خصوصیت دیگه فاش نکردن خبری یعنی همون شایعه افکنی  

 

کلا این کنترل زبانه سخته ها خودمونیم دیگه این جمله رو هم که همه میدونید کم گوی و گزیده گوی چون در ما یه عالمه روایت واسه این کم گویی و پر گویی داریم که همه دیگه از بر شدیم اما کو گوش شنوا

من سعی کردم ماجرای این 100 گرم گوشت را خلاصه عرض کنم اما هر جائیش جای بحث یا شبهه داره بفرمایید اصولا این گفتگو ها و بحث هاست که تفکرات را رشد میده پس بذارید رابطه یک طرفه نمونه

عتیقه:قابل توجه ظاهربینان عزیز

 

گل سرخی برای محبوبم

" جان بلانکارد " از روی نیمکت برخاست لباس ارتشی اش را مرتب کرد و به تماشای انبوه مردم که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد . او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت دختری با یک گل سرخ .

از سیزده ماه پیش دلبستگی اش به او آغاز شده بود . از یک کتابخانه مرکزی در فلوریدا , با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود , اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشت هایی با مداد , که در حاشیه صفحات آن به چشم می خورد . دست خطی لطیف که بازتابی از ذهنی هوشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت در صفحه اول " جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد : " دوشیزه هالیس می نل " . با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند .

" جان " برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود از او درخواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد . روز بعد جان سوار کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود .در طول یکسال و یک ماه پس از آن , آن دو به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند . هر نامه همچون دانه ای بود که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع بهجوانه زدن کرد .

" جان " درخواست عکس کرد ولی با مخالفت " میس هالیس " روبه رو شد . به نظر هالیس اگر " جان " قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد . ولی سرانجام روز بازگشت " جان " فرارسید آن ها قرار نخستین ملاقات خود را گذاشتند : 7 بعد الظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک . هالیس نوشته بود : تو مرا خواهی شناخت از روی گل سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت .

بنابراین راس ساعت 7 بعدالظهر " جان " به دنبال دختری می گشت که قلبش را سخت دوست می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود . ادامه ماجرا را از زبان خود جان بشنوید :

" زن جوانی داشت به سمت من می آمد , بلند قامت و خوش اندام , موهای طلایی اش در حلقه های زیبا کنار گوش های ظریفش جمع شده بود , چشمان آبی رنگش به رنگ آبی گل ها بود , و در لباس سبز روشنش به بهاری می مانست که جان گرفته باشد . من بی اراده به سمت او قدم برداشتم , کاملا بدون توجه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد . اندکی به او نزدیک شدم . لب هایش با لبخند پرشوری از هم گشوده شد , اما به آهستگی گفت " ممکن است اجازه دهید عبور کنم ؟ " بی اختیار یک قدم دیگر به او نزدیک شدم ودر این حال میس هالیس را دیدم . تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود زنی حدودا 40 ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود . اندکی چاق بود و مچ پایش نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند .

دختر سبز پوش از من دور می شد , من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرارگرفته ام . از طرفی شوق وتمنایی عجیب مرا به سمت آن دختر سبز پوش فرا میخواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنای واقعی کلمه مسحور کرده بود , به ماندن دعوتم می کرد .

او آن جا ایستاده بود با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام و موقر به نظر می رسید وچشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید . دیگر به خود تردید راه ندادم . کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد , از همان لحظه فهمیدم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود , اما چیزی به دست آورده بودم که ارزشش حتی از عشق بیشتر بود , دوستی گرانبهایی که می توانستم همیشه به آن افتخار کنم .

به نشانه احترام و سلام خم شدم و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم . با این .وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر شدم .

من " جان بلانکارد" هستم و شما هم باید دوشیزه می نل باشید . از ملاقات شما بسیار خوشحالم . ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید ؟ چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت : فرزندم من اصلا متوجه نمی شوم! ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم و گفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست . او گفت که این فقط یک امتحان است !

تحسین هوش و ذکاوت میس می نل زیاد سخت نیست ! طبیعت حقیقی یک قلب تنها زمانی مشخص می شود که به چیزی به ظاهر بدون جذابیت پاسخ بدهد .

 

به من بگو او را چگونه دوست داری و من به تو خواهم گفت که چه کسی هستی

سید خندان:خداحافظ

زود بود آمدنش هنوز

موج اشتياق بي سابقه مردم پناهش بود و درياي حوادث پيش رويش .

عده ای گفتند نخواهد توانست کاری را از پیش ببرد، یا استعفا میدهد و یا مجبور به استعفایش میکنند. اما دیدیم که چنین نشد.

آن عده هنوز هم میگویند که هیچ کاری نکرد! نمی دانيم چگونه میتوانند وجدانشان را راضی نگه دارند از اینکه میبینند ایران 84 بسیار متفاوت از ایران 75 شده است.

... ما در طي اين سالها هزينه‌هاي گزافي را براي آزادي پرداخت كرده‌ايم و اكنون منصفانه نيست دستاوردهايي را كه به قيمت ده‌ها زنداني، توقيفهاي مكرر روزنامه‌ها و دانشجويان آسيب ديده از جنگ قدرت بدست آورده‌ايم به آساني لا پوشاني كنيم.

... ما وبلاگ نويسان بپاس تلاشهاي جناب آقاي سيد محمد خاتمي در تلاش براي شنيدن صداي مخالف، ايجاد حداقلهاي آزادي در جامعه، احياي لزوم پاسخگويي قدرت در برابر اراده شهروندان، تشكيل صندوق ذخيره ارزي براي امروز و فرداي ايرانيان و گسترش صنعت IT در اقدامي نمادين و ماندگار سه شنبه 11 مرداد ماه و در آخرين روز كاري دولت آقاي سيد محمد خاتمي (( تيتر مشتركي )) را بپاس تلاشهاي ايشان در وبلاگهاي خود به ثبت خواهيم رساند

هرچند نقد منصفانه را حق خود ميدانيم و بر اين كار درنگ نخواهيم كرد....

ما زنده  به آنيم كه آرام نگيريم موجيم كه آسودگي ما عدم ماست

تاريخ نهم مرداد ماه يكهزار و سيصد و هشتاد و چهار

اسامي وبلاگهاي حامي تا لحظه تنظيم بيانيه

هذياهاي يك معمار،غريب آشنا،كايزر فيلم،الف – س – ف ،روبرتو،سرزمين باستان،سكوت سرد،يادگاري،شبهاي سفيد،قلعه يخيِ،شب گردهاي عاشق،روشنايي،به ياد ترانه‌ها،عشق خونين،ذهن زيبا،روز سپيد،آرزوهاي حرام،محمد علي نوري،يادداشتهاي بي پروا،دموكراسي خواه ايراني،دارم از تو مينويسم،نگاه هرزه،از تو تا بي نهايت،نامه‌هاي يك دختر آزاد،امير مقامي،آنسوي خيال،حرفهاي خوب خوب،ستاره خانوم،فلق،نقاب،ناله مرغ سحر،آلاله‌هاي وحشي،مصطفي،مرد خفاشي، درياي زندگي،سارا ساعي،دانلود بازي وبرنامه‌هاي جديد،ارديبهشت بهشتي،حرفهايي براي نگفتن،تازه‌هاي ادبي،رد پاي روشن باران، از تو تا بي نهايت،از روي سادگي،stanly،ميزند باران به شيشه،spidmanbat،و ندانسته،دنياي كوچك من، در سايه آفتاب،رها پرشين،ديگري در من،شازده خانومي،كيمياي ناب،بعضي چه حرفها ميزنن،ترنم،مست+ان،گلوله‌هاي برفي گل آلود،تقديم به كوير نشينان،آبي رنگ عشقه،I am iranian،كليشه،قصر سبز،اينجا ستاره‌ها خاموشند،گرگ و شب،سودا زده،و ترانه ايست،كهنه نقاب،از يك انسان،دل نوشته‌هايم براي،قلم توتم من است اكبر گنجي،سخن بيدار،عادل نت،دل ديوونه،وبلاگ خبري اسماعيل چاپچي،با تو تا بينهايت،خودكشي از نوعي ديگر،شب زاسرار علي آگاه است،اي يار اي يگانه ترين يار،نمازخانه كوچك من، عادي و ...

1-  تيتر مشترك وبلاگ نويسان :          سيد خندان خداحافظ

2- زمان اجرا 11 مرداد ماه 1384 سه شنبه

 

 

 

 

 

 

دیروز باید میومدم خداحافظی با شما جناب خاتمی گرچه جلسه به اسم سلام خاتمی  سلامی دوباره بود یجور تشکر و این حرفا اما مشغله های زندگی نشد که خدمت برسم ولی خیلی دلم اونجا بود یعنی می خواستم تفاوت فاحشی و که سالهای اول ریاست جمهوریت اومدیم سراغتون اینجا یادتون هست

چه روزی بود

و با الان که دارید جریانات آنتیک وارو ترک می کنید و میدیدم .نمی دونم حرفی ندارم که بهت بگم جز اینکه خیلی خسته شدی فقط  میگم  خداقوت  همین.

 گرچه طعنه های دوستان و خون جگر خوردنها از دست دشمنان هیچوقت جبران نمیشه

{خاتمی یک چهره ملی نبود بلکه چهره ای بین المللی بود و جهانیان او را به تنها رجال سیاسی با سعه صدر می شناختند }

چی بگم :مامان گل خودمیییییییییی

 

 

 

لحظه لحظه می پرستمت مادر!! 

 

شایسته  بودن تو را نه امروز با زبان قاصرم که سالها پیش ،خداود ،رقم زده است .مگر نه اینکه "الاسماء تنزل من السماء"و تو به حق شایسته ترین بودی وقتی با تمام کوته اندیشیم در دایره زندگیم جستجو کردم .و باور کردم که یاری شده و منصوره از جانب خدایی!

 

میگم من که یک شبانه روزم و مادر فقط برات گذاشتم آخرش کم آوردم تو که همه شبانه روزاتو برا من میذاری  چیجوریاست مادر؟؟؟!!!خدا چه کرده با این عجایب الخلقتاش  محبت چه میکنه با آدم؟؟ مگه نه؟؟؟؟

شب بود فرداش باید یه کادویی بالاخره میدادیم خانواده بحث می کردند که چی بخرند و من هنوز به نتیجه نرسیره بودم آخه شیما جونو که می شناسید اهل یکنواختی نیست از کادوی تکراری  یا همه گیر خوشش نمیاد دنبال یک چیز نو ناب دست نیافتنیه چقدر زندگیو سخت میگیری شیما بابا ول کن تو هم برو یک شاخه گل بگیر و یک ماچ کافیه دیگه مگه چه خبره حالا اسمش روز مادر مگه با این کادوها فکر کردی جبرانی یا .....

خلاصه بدون نتیجه رفتم که لالایی برا خودم بخونم و بخوابم می دونی که تو خوابت میاد و تفکرات تازه ساعت بیداریشونه مگه میذاره که این لالایی اثر کنه بالاخره مارو با این رختخواب بیگانه کرد زورش زیاد بود با تموم خستگیم یکدفعه به ذهنم رسید براش تو همین نصف شب کادوشو بپیچم بلند شدم و کامپیوترم و روشن کردم وشروع به سایت ساختن برای شخص مادر گرامم کردم گفتم این بهترین کادویی که الان می تونم بدم حالا فکر می کنی با اون جسم خستم می تونستم چیزی که به مذاقم خوش بیاد بسازم بالاخره رفتتیم جلو و همت کردیم یک چیزایی شد اما در طی این 1 شبانه روز چندین بار کم می آوردمو هی  میخواستم رها کنم  

کادوشو دادم اما اگه کامل اماده بود الان به شما هم نشون میدادم تو مراحل رجیستری و کارای جزئیش مونده وقتی اماده شد حتما ادرس و میزنم

اینم یک هدیه دیگه مامان خوبم برای تو :

God can't be always every where, so invented.

M is for the million things she gave me.

O means only that she's growing old.

T is for the tears she shed to save me.

H is for her heart of purest gold

E is for her eyes, with love light shining.

R means right, and right she'll always be.

Put them all together, they spell

Mother

A word that means the world to me.

 

 رفقایی که کمی تا اندکی ایشونو میشناسند باهاش سخن بگند من میشم سیم رابطتون یعنی خودشون لطف دارند و به اینجا گه گاهی سر می زنند همینجا هدیه کلامیتونو اهداءکنید بالاخره هفته زن است دیگر .جون آبجی شیما منو ضایع نکنید 

عتیقه میگند بخندیم نظرت چیه؟

هر وقت می توانید بخندید .همیشه ابتدا به خود بخندید و سپس به دیگران در مورد هر کسی چیز خنده داری وجود دارد.

بالاخره نتیجه این امتحانه چی شد

ما که امتحان رو امروز دادیم وقتی از چگونگی امتحان بی خبر باشی چه حالی داریا  این کارای خدا هم همینطوریه هر امتحانش تنوع خاص خودش و داره منم که تنوعپذیر. خوبه خدا منو میشناسه که چه بلاهای متنوعی سرم بیاره میگه بیا اینم تنوع شیما که دوست داری ولی از نوع دردش 

امتحانی و که زود نتیجشو ببینی چقدر جالبه  کاش امتحانای خدا هم همینطور بود کاش زودی جواب می گرفتم امروز ولی کیف کردما از این امتحان  اولا اخطارهایی بود برای فرصت که شیما زمانت داره میره ها یعنی غیر از ساعتی که بالای امتحان بود و گذر زمان و نشون میداد به آخراش که می رسیدی alert میداد هوشیار باش شیما بهوش باش که بر باد نرود این فرصتها. ولی یک جور دلشوره مینداخت تو دل ادم اینش بد بود این دلشورهه باعث میشد کمی هول کنی  وقتی هم که به خط پایان رسیدم و فرصت داده شده تمام شد نفسم تو سینه حبس شد واسه  چند ثانیه آخه منتظر بودم  منتظر حاصل این زمان از دست رفته که چگونه گذروندم آیا درست استفاده کردم و تونستم خوب از پس سوالو جوابا بربیام  ولی کوتاه بود زودی دیدم اونچه باید می دیدم

ای داد بیداد !!!خدای مهربونم  کاش بعد هر امتحان متنوعی که منو میکنی جوابشو سریع می دادی نمی دونم اینا همه بی حکمت نیست از همون حکمتایی که عقل ناقص شیما جون نمی درکه

 باشه هروقت خواستی بگومن که  دفتر عشق را باز کردم آیه صبر امد اما حبیبا صبوری هم اندازه ای  دارد

این الطاف دوستانم که مارو پاک شرمنده کرده اینروزا تحویلگیره ادما پر شده یا خرابه یا رمق نداره و کند می چرخه

چیکار کنم دیگه رفقا منو تحویل نمیگیرند میذارم پای دستگاههای خرابشون امیدوارم یک مهندس عالی تعمیرش کنه