تبليغاتX
عتيقه جات
جریان چیه؟

نمی دونم چرا چند وقتیه آنتیک نوشتنش نمیاد

شاید خیلی توخالی شده و از یه آدم تو خالی چی می تونه در بیاد

شایدم تنبل شده

شاید هم کم اوورده

شاید مونده

شاید وقت بهش اجازه نداده

شاید حوصلش نمی کشه

شاید....

شاید.....

اما همش بهونه است اینا واسه آنتیک دلایل قانع کننده ای نیست

 

یه گمشده

 یه تکیه گاه

 یه دیوار

 یه معتمد

 یه رازدار

 یه مهربون

 یه دلسوز

 یه خدا

آره بابا یه خدا

ندیدیش

 

دنبال اونه

دل آنتیکم  کلی براش  تنگه

 مثله خیلی از آدما

 که گاها این دلتنگی شدت و ضعف پیدا می کنه

راه دوری نمیرم بین همین وبلاگ نویسا هم که بگردی حرف مشترک زیاد پیدا میشه

 

 

چی جوریه که نمی شه ثابت موند تو راهش و عقب گرد نکرد !!!

چی جوریه که هر از گاهی یادم می ره که دنبال چی بودم و الان پی چیم!!!

اینکه لذتات و گم کنی چقدر بدبختیه !

اینکه احساس کنی دستت رها شده و یه جورایی ول شدی چقدر شوربختیه!

اینکه آنتیک بشه مصداق کامل این شعر چقدر عجز و ناتوانیه !

 

 

آنقدر در فراق رخت بی تفاوتم         دیگر به شوق وصل گریبان نمی درم

آنقدر به کنج این قفس خو گرفته ام        گر واکنی در قفسم را نمی پرم

 

 

 

 

 

این قسمت واسه خودشه شماها نخونید

میگن حرف تو عالم اثر داره منم به کلام میارم چون تاحدودی به این میگن معتقدم

خدایااااااااااااااااااااااااااااا

 

کاش در خلوتم هر شب تو فقط بودی و من

آگه از این دل پرتب تو فقط بودی و من

 

کاش هنگام دعا لب ز میان بر می خواست

بی میانجیگری لب تو فقط بودی ومن

 

واژه در مطلب دل واسطه خوبی نیست

کاش بی واژه و مطلب توفقط بودی و من

 

واژه نامحرم و دل هرزه و لب بیگانه ست

کاش بی واسطه هر شب تو فقط بودی ومن

 

کاش روزها نبودند و  همه دم شب بود

شب بی اخترو کوکب  تو فقط بودی و من

 

فاش می گویم غم دل کاش خدایا دائم

 

من بُدم از تو لبالب تو فقط بودی و من

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 خرداد1385ساعت 21:44  توسط آنتیک  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin