تبليغاتX
عتيقه جات
آنتیک در سرزمین عجایب !

سلام

...

دختر كوچولو
شادتر از اوني بود كه بتونه
به قسمت كردن شاديش با ديگران فكر كنه
خب
حقم داشت
عروسك خيلي قشنگي بود
عروسكي كه هر دختر بچه ي كوچولويي آرزوي داشتنشو داشت
و حالا دخترك قصه ي ما اونو صاحب شده بود
اينه كه از هيچ فرصتي كه
براي پز دادن و سوزوندن دل بقيه دوستاش به دست مياورد
گذشت نمي كرد

...

دخترك
از بزرگتراش ياد گرفته بود كه
هر وقت مي خواد كار سختي بكنه بگه :

يا علي ...

...

دخترك
دوست داشت بهترين ها مال خودش باشه
بهترين دوست
بهترين اسباب بازي
بهترين اتفاقات خوشايند
بهترين تفريحات
بهترين خاطرات خوب ...

...

دخترك
از بزرگتراش ياد گرفته بود كه
هر وقت به كمك يه انسان بزرگ و قدرتمند نياز داره بگه :

يا اباالفضل ...

...

دخترك
دوست داشت به جاهايي سفر كنه كه هيچ كس تا حالا نرفته
يا حداقل
به جاهايي سفر كنه كه هر كسي نمي تونه به اونجا ها بره
به قصه ها
به شهرهاي افسانه اي
به سرزمين هاي دست نيافتني ...

...

دخترك
ازبزرگتراش ياد گرفته بود كه
هر وقت حاجتي داره بگه :

يا باب الحوايج ...

...

دخترك
دوست داشت اسمش آليس بود !!!
آخه فقط اليس بود كه به سرزمين عجايب سفر كرده بود
آآآآآآآآآخ خ خ خ خ خ
خوش به حال آليس ...

...

دخترك
از بزرگتراش ياد گرفته بود كه
هر وقت در اوج تشنگي آب گوارايي مي نوشه بگه :

يا حسين ...

...

دخترك
دوست داشت همه بهش محبت كنن
و دوستش بدارن ...

...

دخترك
از بزرگتراش ياد گرفته بود كه
هر وقت دوست داره چيزي بهش بي منت بخشيده بشه بگه :

يا جواد الائمه ...

...

دخترك
ديگه بزرگ شده بود
شده بود يه بانوي تموم عيار
و با اين كه خواسته هاش و رفتارش كلي فرق كرده بود با دوران بچگياش
اما
هنوزم دوست داشتناش
رنگ و بوي دوست داشتناي همون دورانو مي داد
همه براي من
همه چيز براي من
و بعدش كه بزرگتر شد
سهمي از همه چيزاي خوب براي من ...

...

بانوي قصه ي ما اما
در گذر ايام
به جايي رسيد  ديگه علي و حسين و عباس و موسي و جواد الائمه
براش صرفا مرجعي براي تامين مايحتاج نبودن !!!
به جايي رسيد كه حس كرد
اون بزرگوارا و زندگيشون
كلا پيام بزرگي بودن براي زندگي خودش و دوستا و فاميل و همنوعاي عاديش
به جايي رسيد كه
معرفت لازمو براي درك اون پيام بزرگ پيدا كرد
به جايي رسيد كه
حس كرد مي تونه در راه اونا قدم بذاره و
خودشم بشه يكي مشابه اونا
به جايي رسيد كه باور كرد
وقتي مي گن تخلقوا باخلاق الله
ديگه نبايد اين بنده هاي خاص خدا رو
اسطوره هايي فوق بشري كه
فكر رسيدن به خاك پاشون هم گناهه !!!؟؟؟‌ بدونه
به جايي رسيد كه
كاربرد عشق به ولايت معصومو توي زندگي خاكي خودش
شناسايي كرد

و اينجا بود كه
يه روز شنيد
به زودي به بزرگترين آرزوي تموم دوران زندگيش مي رسه
:)
بله
قرار بود بره به سرزمين عجايب

البته نه به سرزمين عجايب مجازي كه توي قصه ها و پشت آينه هاستا
بلکه به يه سرزمين عجايب واقعي و اصيل
جايي كه مظهر العجايب و اولادش بهش اعتبار خاصي بخشيدن كه
هر كسي لياقت رفتن به اونجا رو پيدا نمي كنه
مگر اين كه
اصلا اعتقادي به اون ديار و گنجهاي بزرگي كه درش وجود داره نداشته باشه !!!

آره
اينم يكي از رسماي عجيب دنياست كه
به سرزمين عجايب فقط دو دسته راه پيدا مي كنن

يه دسته اونايي كه انكارش مي كنن و باورش ندارن و قدرشو نمي دونن و  مي رن اونجا تا
مزاحم سفر بقيه بشن

يه دسته هم اونايي كه به واقع قدرشو مي دونن و يا
انتخاب مي شن تا در آينده قدرشو بدونن !!

:)

بانوي قصه ي ما سر از پا نمي شناخت
اما هم دوست داشت همه رو با اعلام ناگهاني اين سفر در آخرين لحظه غافلگير كنه و
هم
دلش نمي خواست تا همه چي قطعي نشده كسي رو در شادي خودش شريك كنه
خب
منطقيم بود
اگه نمي شد
اگه مظهر العجايب رواديد سفر به سرزمين عجايبو صادر نمي كرد
اگه امضا نمي كردن اون ويزاي اصلي رو ؟
اون وقت چي مي شد ؟؟؟
پس كارش حسابگرانه بود و عقلاني

...

دخترك سابق و بانوي فعلي
نگران بود و عصبي
دلشوره ي عجيبي داشت
دلش مي خواست به هر دري بزنه تا هر چه زودتر بتونه امضارو بگيره
خب حقم داشت
آخه امضاي رواديد به تاخير افتاده بود
و اين تاخير در امضا
هر چند در ظاهر سي چهل روز سفرشو به تاخير مي انداخت
اما
مي تونست
كلا رواديدو باطل كنه
چه بسيار بودن مسافراي حتمي سرزمين عجايب كه
با وقفه ي به ظاهر كوتاهي كه در سفرشون پيش اومده بود
كلا محروم شده بودن از سفر
اينه كه از هر كي كه بهش اعتماد داشت خواست تا براش دعا كنه
از هر معتمدي كه فكر مي كرد مي تونه قدمي در جهت وساطت برداره خواست كه سفارششو بكنه
شب و روز از خدا مي خواست كه كارش درست بشه و سفرش به تعويق نيفته
غافل از اين كه
همه كاري حسابي داره و كتابي

...

تا اين كه
يه روز  دفتر دلشو باز كرد و
از همه ي دوستاش خواست تا درد دلا و راز و نيازا و پيغوم پسغوما و يادگارياشونو توش بنويسن
تا وقتي كه به سرزمين عجايب رسيد
اونا رو هم به دست صاحباي اصليشون برسونه
اينجا بود كه ديگه بانوي قصه ي ما
به كل از قالب اون دختر بچه ي كوچولويي كه بدون اين كه متوجه باشه
همه ي افتخاراتو براي خودش مي خواست
خارج شده بود
او مي ديد كه همه ي دوستاي با صفاش
براي رسيدنش به آرزوي بزرگي كه داشت
يكدل و يكصدا دست به دعا برداشتن
اينجا بود كه تازه معناي اصيل اياك نعبد و اياك نستعين رو حس كرد
اينجا بود كه يدالله رو به عينه مع الجماعه ديد
اينجا بود كه يادش اومد براي هر كاري زماني خاص وجود داره و
تا زمانش نرسه
هيچ كاري به درستي انجام نمي شه
اينجا بود كه حس كرد واقعا عجله كار شيطونه

:)

خب
از حالا به بعد
يه ماه پر بركتو در پيش داشت
يه ماهي كه مي تونست خودشو آماده كنه براي تغيير در تقدير
يه ماهي كه هر شبش براش بهتر از هزار ماه بود
يه ماهي كه هر شبش براش ليله القدر بود
يه ماهي كه صبر كرد و سوخت و دم نزد
يه ماهي كه آتش اشتياقو تا اونجا كه مي شد توي دلش شعله ور تر كرد
يه ماهي كه هر شب و هر روزش توي اقيانوس بي كران آگاهي و هوشياري غسل معرفت كرد
يه ماهي كه هنوز به اتمام نرسيده
مزد صبرشو بهش دادن
اونم از چه براتي !!

:)

اين كه كجا رفت و چي ديد و چي بهش گذشت
چيزايين كه خودش بايد بياد و تعريف كنه

هر چند كه نويسنده ي ناشي و ناتوان و الكن اين خطوط هذيان گونه
قبلا يكي دو بار رفته همون راهو
اما
واقعا امكان نداره كه كسي بدونه
بانوي قصه ي ما در سرزمين عجايب چي ديده و چي حس كرده و به كجاها رسيده
اگه اين طور نبود كه
اسمش سرزمين عجايب نبود

...

تقريبا ده روزه كه همه ي دوستاش چشم انتظارشن
و همين روزاست كه برگرده از اغوش پاك اجداد بزرگوارش
مي دونم همه ي دوستاي واقعيش براش دعا كردن توي اين ده روز
و مي دونم كه بازم دعا مي كنن تا حضور پرانرژيشو حس كنن در جمع گرمشون

اين مسيح حقير ايرانيم
به عنوان يه پسر عموي عادي
چون مي دونم كه دستاش پره و بار خودشو حتما بسته
فقط آرزوي بازگشت بي خطر و سلامتشو همراه بقيه ي شايستگان و بزرگواران دارم

...

مي دونم كه نوشتن بي اجازه توي وبلاگ ديگران جرم داره !!!!
اگرم نداشته باشه
كار خوبي نيست
ولي خب ديگه
شايد دفعه ي بعدي كه به سرزمين عجايب مي ره اثري از آثارم نباشه
اين چند خط عادي هم زود فراموش  مي شه و
زياد عتيقه فروشي كربلايي آنتيكو با خطر كسادي مواجه نمي كنه ايشالا

:)

از همه ي بزرگواران عذر مي خوام ...

...

سربلند بمونيم و ايروني

 


و علیکم
....

آنتیک و لیاقت آب وجاروی سید بزرگواری چون مسیح !!!
اگر از تمام شعف و شادیم و از حیرتم  که همسفریم به من هدیه داد بگذرم
فقط می تونم با این دل آنتیکیم که هنوز گرد و غبار صحن ارباب باهاشه طلب کنم
ای که این آنتیک رو سورپریز کردی
 خدایت سورپریزت کند
ای که این عتیقه جات را آب وجارو کردی
 هر چه زودتر آب و جاروی صحن و سرای جدت (که بس غریب است و بوی غریبی  از چند کیلومتری کاظمین به مشام می خورد )به دست نواده ی عزیزی چون مسیح عادی
که می دونم دلت اونجاست

 
از سفر باز آمدم
اما چه حیران آمدم
تو خود می دانی کوله ام برای رفتن خالی نبود و می دانی چه چیز باارزشی را حامل بودم
و می گویم
 اینک نیز کوله ام خالی نیست
سنگینی باری را حس کردم
اما بیش از آنکه بدانم کوله ام از چه پر است
حس سنگینی مسئولیت کمرم را خمیده
هم اکنون به حرف جلال رسیدم وامید که گذر زمان مرا در مادیات غرق نسازد آنچنان که انحراف پیش آمده دوباره منحرف شود
از همه رفقا ممنونم
فقط بگم از همان  زمانهای اولیه که مبهوت بودم و هنوز جایگاهم را نیافتم تا آخرین لحظات عشق بازی ورد زبانم و ذهنم منعطف به شما بود و دلنوشته ها
از همان ابتدا کوله را باز کردم خیلی  امید داشتم که سوغاتشان را با چاشنی معرفت تقدیم آن بزرگواران کنم
اگر توان پاشیدن معرفت بر روی سوغات را نداشتم عفوم نمایید
 ولی همین که نامت در آن سرزمین عجایب به قول عادیمان برده شد و خواسته هایت بیان شد حتی اگر خشک و خالی و بدون هیچ چاشنی ای ارزشی دارد وصف نشدنی ....
باز می گویم اگر کوتاهی ای  بود عفوم نمایید

 


 

+ نوشته شده در  شنبه 13 آبان1385ساعت 0:53  توسط آنتیک  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin