تبليغاتX
عتيقه جات
چه کسی باور کرد

 

این پست هم پیوست پست قبلیه ولی اینبار نه در مورد کربلا بلکه در مورد یه کربلایی که اول ،اسمش تو لیست ما بود ولی ما رو لایق همسفری ندونست و عجول تر از همه نامش را از لیست ما پاک کرد و طور دیگه ای رفت

 وقتی می گم امضای گذرنامه الکی نیست نگو چرا ! خوب کربلایی شدن شرایطی می خواد که او داشت و رفت

صبح چهارشنبه خبر بازگشتش و دعوت به ولیمه به صرف شام برایم لذت بخش بود هرچی بود می خواستم از یک سفر کرده و بلد راه بپرسم که چگونه است و چه باید کرد !

می خواستم بیشتر بدانم از آنجا از کربلا ...

 

تو راه موسسه ....زنگ موبایل ...

-          امشب و که می دونی شام دعوتیم

-          بله از موسسه میام

-          خوب یه کم این کربلایی حالش بد شده بردنش بیمارستان

-          چی شده

-          نمی دونم فکر کنم سکته کرده

-          بوق بوق بوق

-          الو نرگس بگو چه خبره

-          تموم کرد ...................گریه .........بوق ...........

 

تو ماشین جلو این همه غریبه تمام بدنم شروع کرد بلرزیدن

پرشورترین ،پراحساس ترین ،خیرترین ،شلوغترین مرد فامیل ......

چطور می تونستم تصور کنم هنوز هوای تهران نخورده ............

آنتیک همیشه فرصتا رو از دست میده از صبح  مدام تو ذهنم بود که زنگ بزنم و زیارت قبولی بگم اما دیگه.......

میدونی کسی که به زیارت امام حسین بره انگار تازه متولد شده و همه گناهانش پاک میشه

وقتی ریز جریان فوت این عزیز و شنیدم حیرت کردم و غبطه خوردم

 

خیلی وقته که خواهرم و همسرش  دنبال خونه مناسب برای خرید می گردن یا پولشون نمی رسیده یا اونطور نبوده که اونا می خواستن بالاخره  تو این مدت که بابا جون رفته بوده سفر یه خونه پیدا می کنند که تقریبا مناسب بود

صبح که ایشون از سفر میرسه گرد و غبار سفر و پاک می کنه و با توصیف این خونه همه رو تشویق می کنه که بریم ببینیم  اخه مقداری از پول این خونه رو می خواست با فروش ماشین خودش به پسرش کمک کنه

همه راهی شدن یعنی توی ماشین تقریبا همه فرزندانش با خونواده هاشون بودن. خونه دیده شد و بابا جون هم پسندید .قرار قلنامه شب گذاشته شد

تو مسیر برگشت که بابا جون پشت رل بوده و در حال صحبت کردن و داشت دامادش روهم شیر می کرد که بیاد یه واحد دیگه ی اونجا رو هم  ایشون بخره و می گفت من کمکت می کنم نگران پولش نباش

هنوز حرفش منعقد نشده پاش از روی کلاج برداشته میشه و ماشین خاموش می کنه و پدر سرش و رو صندلی می ذاره نرگس تو ماشین میگه: بچه ها بابا انقدر خسته بود که خوابش رفت و صدا می کنند که بیاد کنار و دامادش جاش بشینه بابا ........بابا ...........بابا ........

ولی حرفها نیمه ماند

ذوقها کور شد

شادیها کم سو شد

تصورات زیبا را گیجی فرا گرفت

نمی دونم به افراد ماشین تو اون لحظات چه گذشت

ولی همی دانم که کربلایی شدن بی خود نیست کربلایی یعنی این

 

می روی سفر

پاک می شوی

بر می گردی

میمیری

به همین سادگی

 

همیشه به خواهرم نرگس حسودی می کردم بخاطر داشتن چنین پدر شوهری گرچه شوهر خاله ام بود اما روابط بین او و عروسش لطیف بود خیلی لطیف .....

تو تشییع جنازه با عظمتش کسی نمی تونست افراد نزدیک و خونواده اش را تشخیص بده  وقتی خودم کمی در گریستنم وقفه می افتاد میدیدم که همه به شدت می گریند و اونجا فهمیدم که او پدر همه ی خاندان بود و چه کارها برای همه که نکرده بود.

یادمه مدام به منه عتیقه گله می کرد که چرا نمیرم بهش سر بزنم مدام میگفت بالانشین شدی و به فقیر فقرا کاری نداری دیگه .و من همیشه یجوری می پیچوندم یه روز بالاخره تو مسیرم رفتم به مغازه ش خوب سر ظهربود حدس میزدم نباشه . حاضریه خودمو تو یه تکه کاغذ تیک زدم دقیق یادم نیست چی براش نوشتم همین که بالاخره ما امدیم و جناب تشریف نداشتید بعد از اون موقع همیشه می  گفت خاله شیما کاغذ رو هنوز نگهش داشتما.........

 

یه روز جعفر فهیمی یه روزم آنتیک این قانون طبیعته رفتنی باید برود ولی همیشه در این تعجب بودم که وقتی که داریم قدر داشته هامون و نداریم و وقتی از دست میدیم یاد ای کاش هامون میفتیم

 

آنتیک همیشه از حکمتها ی خدا دم زده و اینبار هم میگه

جلو افتادن سفر جعفر فهیمی   

فوت زیبایش به طور کاملا ناگهانی  در کنار همه ی  افراد خانواده و خیلی سریع بدون هیچ دردی و........

برگردوندن بلیطهای 5 شنبه کربلای ما و به تاخیر افتادن سفر

قلنامه ی خونه ای که تو هوا موند

و خیلی چیزای دیگه که آنتیک و هنوز تو خماری گذاشته

فقط میتونه از خدا بخواد یه همچین رفتنیو نصیب آنتیک هم بکنه

روحش شاد

 

+ نوشته شده در  جمعه 24 شهریور1385ساعت 11:33  توسط آنتیک  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin